حكيم زجاجى
918
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
دگر صندل خام دل پرفسوس * سيهروى مانندهء آبنوس ز دل دشمن قطب دين آن سه خام * به كينش مه و سال گسترده دام هوس كرده در قطع آن نامدار * بر مستضى گشته آن هرسه يار به قصدش زبان كرده چون تيغ تيز * همه روز در كينه و از ستيز گشادند نزد خليفه زبان * به بد گفتن مهتر و مرزبان بدى گفتن آيين ايشان شده * وز ايشان جهانى پريشان شده چو پيش بزرگى شدى جايگير * چو دستى نگيرى ، مشو پايگير چو نزد شهت گشت بازار تيز * به تيغ زبان خون مردم مريز نكو گوى با شاه از هركه هست * به بد از پى خلق مگشاى دست كه آن بد به تو بازگردد شبى * به گردون رسد از لبى ياربى ز قيماز با مستضى در نهان * بگفتند كاى شهريار جهان به دل با شما نامور نيست راست * تو را در درون اين تحمل چراست چو شد بدسگال تو آن گرگ پير * ببايد زدن ناگهانش به تير به ميران پراكنده گويد همى * براى شما خلع جويد همى كند بر تو هرروز خلقى تباه * مبادا كه تنگ اندر آيد سپاه از آن پيش كاو دست يازد به خون * كند ساغر عمر تو سرنگون تو خون چنان خشك بر خاك ريز * مبر با تن و جان شيرين ستيز در او گفتن آن سگان كار كرد * دل از دست آن قوم افگار كرد بد از رزم او عاجز آن شهريار * خرد با دل خويشتن كرده يار به حيلت گراييد مرد دلير * به افسون توان كرد روباه ، شير چو خورشيد رخشان برآمد به بام * منادىگرى را بخواند آن امام كه فرياد مىكرد بر بام قصر * همىگفت با نامداران عصر كه قيماز بدفعل از امر مير * برون رفت ز آنسان كه موى از خمير به عصيان برآورد بدكار سر * ورا خون حلال است با سيم و زر شما را حلال است مالش ، رواست * و ليكن سر و خون بدرگ مراست سرش را بياريد نزديك من * بدانيد از راه باريك من همه مال آن ناكس بدسگال * شماراست ، كردم سراسر حلال