حكيم زجاجى
919
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
رجاله چو بشنيد آواز مير * به يك ره ز غوغا برآمد نفير برفتند بر درگه نامدار * گرفتند آن خانه را در حصار فكندند ديوار و كندند در * نيامد دلاور ز خانه به در توانست آن قوم را دفع كرد * نكرد از پى آنكه بد زادمرد ز عصيان بترسيد و از نام بد * نه از كوشش و رزم و از جان خود دگر آنكه بسيار بايست كشت * نكشت و بر آن دشمنان كرد پشت پرانديشه از داور دادگر * همىگفت با دل پر از خون جگر كه در پيرى و آخر عمر من * چگونه كشم تيغ بر انجمن درى بد نهفته به زير زمين * بدان در برون رفت آن پيشبين ببردند اسبى كه تا برنشست * سواران برفتند با دينپرست روان گشت از آنجا چو باد بهار * به پيرامن او سوارى هزار براندند پويان به گرماى گرم * در آن راه بيراه تازان ، نه نرم به غارت ببردند مالش تمام * به فرمان آن نامبرده امام فزون بود نقد از هزاران هزار * به خروارها لؤلؤ شاهوار ببردند و آن مير گردنفراز * يكى دانگ از آن قوم نگرفت باز عجب همتى داشت آن بىنظير * جهان بود با همت او حقير وز آن روى قيماز مىشد به درد * ز بازيچهء آسمان روى زرد كشيد اندر آن راه بىمر عذاب * كه بود آن زمان در اسد ، آفتاب برآمد ز ناگاه باد سموم * بزد جمله گشتند مانند موم از آن نامداران يكى جان نبرد * به موصل شد آن مير حالى بمرد برادرزنى داشت آن مرد گرد * جوانى سرافراز با دستبرد به واسط بدى نامبرده امير * گرفتند و بستند و بردند اسير چو در دل . . . . . . جهان راز داشت * بفرمود آن مرد را بازداشت به زندان نهادند بر پاش بند * نكردند ليكن به جانش گزند علا بود آن نازديده به نام * چو مرغان نهادند بر پاش دام ز واسط بيامد يكى نامور * بياورد ناگه دو شش بدره زر ز ناگاه نزد خليفه نهاد * بپرسيد كاين چيست ، آن پاكزاد 75