حكيم زجاجى

906

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

خليفه ز تندى و تيزى كه بود * باستاد برجا دليرى نمود توانست رفتن ز مردى و زور * كه پورش باستاد بر پشت پور اميرى ز ميران مسعود شاه * بيامد به نزديك آن دين‌پناه شنيدم كه بد نام حاجب تتار * بشد پيش مسترشد نامدار عنان سمندش گرفت آن سوار * بپيچيد در كف عنان استوار بياوردش از ره سوى بارگاه * به خيمه درون رفت بر اسب شاه فرود آمد از تخت و برشد به تخت * بلى سست بد سخت ، بازوى بخت به خدمت ستادند « 1 » ميران برش * همى بوسه دادند دست و سرش از آنجاى مسعود شه بازگشت * به سوى مراغه شد از كوه و دشت سراپرده زد اندر آن بوم‌وبر * بدان‌جاى مسترشد پرهنر جداگانه او را زده بارگاه * به دو در ، به جان كرد سلطان نگاه چنين گفت گويندهء داستان * به جان گوش كن قصهء راستان شبى ناگهان ملحدان سترگ * برفتند مانند درنده‌گرگ از آن پس كه كردند بىمر كمين * بريدند آن بدسگالان ز كين كه داند كه آن ملحدان بوده‌اند * كه جان از تن شاه بربوده‌اند و يا خود ز مسعود بود آن گناه * كه شد كشته مسترشد دين‌پناه شب تيره ز آن غرفه بيرون شدند * به نزديك آن شاه موزون شدند دريدند خفته كمرگاه مير * ز خون خيمهء شاه شد آبگير بكشتند او را و شد ناپديد * دگر هيچ‌كس روى ايشان نديد ندانست كس رازشان جز خداى * بپرسند آن را به ديگر سراى اگر نيك كردند ، اگر بد گذشت * دلم پر ز خون گشت از اين سرگذشت سپيده كه سلطان خبردار شد * دو چشمش ز غم ابر خونبار شد ز بدنامى آن شاه انديشه كرد * در آن درد و غم صابرى پيشه كرد جهاندار مسعود محمودبخت * پراكنده‌دل گشت از آن كار سخت به ذىقعده بد قتل آن شهريار * به دردم از اين گردش روزگار

--> ( 1 ) سباربد