حكيم زجاجى
902
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
قرين فرشته شو اى پاكجان « 1 » * به دل آشنايى مكن با جهان كه او چون من و چون تو بسيار ديد * نخواهد جهان با كسى آرميد دو ده سال بد مقتدى پادشاه * نبد ز اين فزونتر مگر پنج ماه شبى ناتوان اندرآمد ز خواب * بخورد از حرارت يكى شربت آب تب آمد بلرزيد مانند بيد * ببريد از جان شيرين اميد پسر بد ورا ، احمد نيكنام * بخواندش بر خويشتن خويشكام ببوسيد چشمش جگر پر ز تاب * بباريد از ديده درّ خوشاب به دو گفت كاى نازنين پور من * ز شمع جمالت بدى نور من مرا رفتن امروز نزديك شد * به من بر جهان تنگ و تاريك شد جهان را و جان را سپردم به تو * غم دهر دون چند بردم به تو در اين دهر جز بردبارى مكن * بهجز راستى هيچ كارى مكن ز مال كسان دست كوتاه دار * شب و روز ديده بر اين راه دار مكن مرگ از دل فراموش هيچ * ز گفتار من اى پسر سر مپيچ مرو بر پى شهوت نفس خويش * ره رستگارى بدين گير پيش چو افتاده بينى يكى را ز پاى * ورا دست گير ، اى دلاور مپاى زن بيوه را هم بر شوى باش * چو گل تازه چون لاله خوشروى باش گرت نان و آب است و گر زر و سيم * مدار اى جهانبين دريغ از يتيم فروماندگان را به فرياد رس * مشو تا توانى بدانديش كس به عدل و كرم عالم آباد كن * ز يزدان به هركار در ، ياد كن بترس از خدا تا نترسى ز كس * اگر بشنوى اين يكى پند بس بگفت اين و ديده به هم برنهاد * برآورد از لب يكى سرد باد سرافراز مستظهر زادمرد * زمانى بر آن شاه فرياد كرد همان دم ورا قاضى شام شست * به پيش سران اندر آن نام جست پسر كرد بر نامبرده نماز * در دخمه كردند بر وى فراز
--> ( 1 ) جهان