حكيم زجاجى

894

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

نه بر مسند نامور جاى كرد * نه كس را بر خويش برپاى كرد نه بر مسند سرفرازى نشست * نه جز مصحفش بود چيزى به دست به طاعت بسر برد عمرى كه داشت * به علم و عمل در جهان سرفراشت چو بگرفت در ملك قائم قرار * به طاعت بسربرد آن روزگار نپوشيد تا بود بر تن حرير * نزد تكيه آن كامران بر سرير طعامى نمىخورد هرگز به روز * شب تيره چون شمع بودى به سوز نخفتى يكى لحظه ، كردى نماز * به داننده گفتى شب و روز راز جهانگير سلطان باداد و دين * نهاد از بر اسب اقبال زين بساسيرى آن شير جويان شكار * نبود آگه از گردش روزگار به پيش نطيحه ( ؟ ) نشسته به كام * نهاده به كف بر ز اقبال جام نبودش ز سلطان به دل نيز ياد * اساس بزرگى و شاهى نهاد رئيس على با سپه بر درش * گذشته ز چرخ نهم افسرش وز اين‌روى سلطان بافر و بخت * همه راه‌ها را فروبسته سخت ز رزم بساسيريش بود ننگ * غلامى فرستاد كهتر به جنگ روان كرد با لشكرى بىشمار * به جنگ اندرون لشكرى كامكار بساسيرى از كار او بىخبر * همىرفت خصمش چو مرغ بپر سحرگاه بر دشمنان زد غلام * كشيدند خيلش سنان و حسام درآمد به لشكر ز هرسو سپاه * بساسيرى آن مير گم‌كرده راه به اسب اندرآمد روان شد به جنگ * پر از خشم چون زخم‌خورده پلنگ بكوشيد ز آن‌سان كه كوشد هزبر * خروشيد ، مانند جوشنده ابر زمانى برآويخت چون شير نر * نمود آن دلاور چو گردون هنر سرانجام چون تيز بشتافتند * غلامان سلطان ظفر يافتند فراوان بكشتند تركان به تير * ز تازى سران اندر آن داروگير بساسيرى آن آفتاب نبرد * برآورد تيغ و به كين حمله كرد بيفكند بىمر ز تركان به تيغ * بباريد بر خاك خون همچو ميغ به زير اندرش اسب مجروح شد * بيفتاد از پاى و بىروح شد پياده سرافراز همچون پلنگ * بيفكند خود جعبه و نيمرنگ