حكيم زجاجى

895

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

دواتى غلامى به دو بازخورد * بزد نيزه‌اى بر كمرگاه مرد چو كوهى دلاور درآمد ز پاى * روانش روان شد به ديگر سراى اگر پادشاه است ، اگر پيشه‌ور * نماند به گيتى يكى جانور تو خواهى به شمشير و خواهى به تير * وگر در ميان سرا بر سرير بهانه بود خنجر تيزتاب * همان باد با آتش و خاك و آب ببايد شدن ، مرگ را چاره نيست * تن آدمى آخر از خاره نيست بفرسايدش روزگار دراز * به زير آردش ناگهان از فراز دلم پر ز خون است از اين خاكسار * كه ندهد كسى را به جان زينهار سرش را بريدند از تن به دست * تنش را فكندند بر خاك پست به بغداد بردند و بر دار كرد * نشد سير دهر ، از چنين كاركرد گروهى كز آن پيش‌تر نامدار * بد او كرده بر دار مرضا به دار گرفتندشان خشك از آنجا به زير * مثل زد بر او نامدار دلير كه هركاو به ناحق يكى خون بريخت * كجا داند از چرخ گردون گريخت بريزند خونش سرانجام كار * برآرند خسته سرش را به دار يكى داستان زد بر آن سرسرى * كه بر سر بدش از خرد افسرى كه از شاه خود رخ چرا تافتى * سزاى خود از دهر دون يافتى اساسى كه گردون گردان نهاد * هم از همت نيك‌مردان نهاد تو رفتى كه آن را ز بن بركنى * درش سوختى سقف آن بشكنى مسلم نشد كندن آن اساس * كشيدى غم و محنت بىقياس ز مستنصرت روز تاريك شد * اجل ز او به جان تو نزديك شد كنون دامنت گيرد آن خون‌بها * كشندت به دوزخ به گردونه‌ها چنين گفت سلطان كه من خواستم * چو دل را به دانش بياراستم كه اين سرورم زنده آيد به دست * نيارم چو بينم به دو درشكست كنم نيكويى گرچه بد كرده بود * دگرگونه بد راى چرخ كبود يكى خون آن دختر بىگناه * ورا كرد بر دست تركان تباه به در بر سرش را برآويختند * بر او دشمنان خاك و خون ريختند به كنجى درون رفت قائم به درد * ز كار سران دست كوتاه كرد