حكيم زجاجى

684

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه آمد سپاهى ز حد فرنگ * ببريد از روى خورشيد رنگ تو را رفت بايد بدان بوم‌وبر * همايى ، برآور يكى بال و پر به دو گفت حاجب كه فرمان‌برم * ز فرمان تو راحت جان برم بفرماى كار مرا ساختن * كه بىاسب نتوان دمى تاختن وزير دل‌افروز را خواند شاه * به دو گفت بنگر به كار سپاه همه كار لشكر به زودى بساز * مبادا كه اين كار گردد دراز وصيف سرافراز را گفت مير * كز اينجا برو زود نزد زبير بكن نسخه چيزى كه آيد به كار * به رفتن مبر بيش از اين روزگار وصيف سرافراز شد نسخه كرد * بياورد نزديك آن شيرمرد هم اندر زمان كار او كرد راست * بياورد هرچيز كان مير خواست وصيف دل‌افروز لشكر براند * ز كتب حيل آيتى بربخواند به روم اندرون برد يكسر سپاه * شد از گرد آن خيل ، عالم سياه به هرجا كه بد مشرك بت‌پرست * به گرز گرانش به‌هم درشكست بسى ديد [ ه ] ها كرد سرور خراب * فكند آن فرومايگان را در آب فرستاد نامه به نزد امير * كه كردم همه كارها را چو تير عدو را ز تن سر بينداختم * همه كار چون زر بپرداختم كنون جان و دل زير پيمان توست * به گردن درم طوق فرمان توست ورا منتصر داد حالى جواب * كه آنجا تو را هست بودن صواب همه روم و شهر ملطيه تو راست * به تو مىشود كار اسلام راست تو آنجا بدانديش را خوار دار * به هرجا نشان ، نايب و كاردار ببر تاختن همچو باد بهار * به سالى در آن بوم‌وبرزن دو بار همه روميان از تو ترسان شوند * چه ترسان كه بر جاى بىجان شوند وز اين روى احمد كه نامش خصيب * [ ز هر ] دانشش نامور بانصيب بد آن نامبردار دستور شاه * نكردى ز رفعت به گردون نگاه بغا را شبى خواند اندر نهفت * بدان نامور ترك فرزانه گفت كه من با شما پاك دارم درون * ندارم ز كس كينه در اندرون گر اين منتصر زود گردد هلاك * شود در پى باب در زير خاك