حكيم زجاجى
685
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
پس از وى چو معتز شود شهريار * برآرد به زودى ز تركان دمار نماند مؤيد يكى را به جاى * سر نامداران درآرد ز پاى پسر دارد اين منتصر كودكى * به زودى شود عاقل و زيركى بگوييد با منتصر اى سران * كه تا اين دو تن را كند بر كران كند خلع و راند به زودى ز پيش * دهد اين خلافت به فرزند خويش برفتند تركان در آن انجمن * بگفتند با منتصر اين سخن در آن كاهلى كرد رزمآزمود « 1 » * كه فرزند آن نامور خر [ د ] بود بگفت اين سخن منتصر با وزير * جوابش چنين داد دستور پير كه اين كار كردن صواب است و سخت * مبادا كه تاب اندر آيد به تخت نيامد خوش او را حديث وزير * به دو گفت كاين شغل را كم مگير خلافت به كودك نبايد سپرد * پدر با سران نام آن هردو برد بزرگ است كار خلافت كنون * نشايد از آن هردو بردن برون برفت از بر مير حيران وزير * به نزديك تركان با داروگير بغا را چنين گفت كاى مرد كار * مشوران به خود بر چنين روزگار برو با غلامان با فر و سنگ * منه سرو را تيغ بران ز چنگ به هيبت بگو با امير جهان * كه اين دم بر نامدار و مهان پسر را همينجا وليعهد كن * به كار اندرون بىكران جهد كن بكن خلع آن هردو تن را به جاى * درنگى مكن اندر اين خوبراى برفتند تركان چو شيران نر * بگفتند اين قصه با نامور ز تركان بترسيد فرزانه مير * چو در دستشان ديد شمشير و تير فرستاد آن سروران را بخواند * وز آن در سخنها بسى بازراند مؤيد به دو گفت فرمان برم * ز فرمان تو بعد از اين نگذرم مرا اين عمل خود نيايد به كار * كه ترك است و شمشير زهر آبدار چنين گفت معتز كه من كار خويش * رها چون كنم كى نهم بار « 2 » خويش گرفتند تركان ورا هردو دست * فكندند در خانهاى همچو مست
--> ( 1 ) ار بود ( 2 ) خار