حكيم زجاجى
879
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كنون قصه از مرگ قادر شنو * سخنهاى زيبا و نادر شنو به ذالحجه بيمار شد نيكمرد * جهان بهر او درد و تيمار خورد چو اثنين و عشرين درآمد به كار * بدان چارصد گر بدانى شمار در آن رنج و تيمار قادر بمرد * امامى و ميرى به قائم سپرد نه قايم بماند ، نه قادر چه سود * چرا جان كند بهر مردن حسود نداند كه كس جاودانه نزيست * ببايد بر آن مرد نادان گريست كه بر مرگ دشمن كند خرمى * نبينى از آن شومتر آدمى كه چون دشمنش مرد خندان شود * بر دوستان سيم دندان شود چو قادر بشد ، آن شه شيرفش * فزون بود عمرش ز هشتاد و شش فزون بد از اين شش مه و نيم روز * اگر عاقلى چشم دل برفروز ببين تا چه [ مايه ] سران « 1 » زير خاك * شدند و شد اين دهر از آن قوم پاك از آن رفتگان كس نگرديد باز * نمانى « 2 » تو اينجاى چندين مناز ابو الفضل بد كاتب آن امير * گهى بد نويسنده ، گاهى وزير مهين حاجب او ابو الفتح بود * كه گوى بزرگى ز گردون ربود خليفه چهل سال و يك سال بود * بر اين چار ماهت ببايد فزود دو ده روز ديگر بر آن برفزاى * چنين است رسم سپنجىسراى اگر صد بود سال ، اگر شصت و پنج * ببايد شدن دل پر از درد و رنج خلافت قائم سرآمد كنون دولت قادرى * چو دارم روان بر سخن قادرى بپردازم اين داستان درست * ز قائم سخنها بگويم نخست ز گيتى چو قادر برون برد رخت * به ذالحجه قائم برآمد به تخت جوانبخت را سى و يك سال بود * نماينده ميرى قوىحال بود خلافت بد او را چل و چار سال * به نيكى نبودش نظير و همال
--> ( 1 ) سرآن ( 2 ) بناى تو