حكيم زجاجى
880
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بر آن هشت مه بيش بد شاهىاش * به جان كرد گردون هواخواهىاش ز عباسيان و ز مروانيان * چو قائم نيامد كس اندر ميان از آن مهربان بيش و زو بيشتر * خلافت نكرد اندر اين بوموبر در اين سالهاى جهيده چو برق * بر او خطبه كردند در غرب و شرق فزون بود عمرش ز هشتاد و چار * جهان گشت از وى چو خرم بهار بر اين سالها نه مه افزون بزيست * براى كسان چند خواهى گريست پى خويشتن روز و شب خون گرى * وز اين ابر بارنده افزونگرى دو سال از پدر كرد ميرى فزون * سرانجام در خاك ره شد زبون برادر بد او را دو فرخندهپى * برفتند آن هردو از پيش وى جهاندار قائم كه آزاده بود * ولايت بدان هردو تن داده بود ز قائم نبرد آن سرافراز نام * به دو داد يزدان بزرگى تمام گر آن كامران را پدر خوار داشت * سپهرش به انديشه تيمار داشت سپهرش به عكس پدر بركشيد * جهان را به فرمان او دركشيد فرورفت غالب چو مغلوب شد * نشد گرم در كار معيوب شد پس از وى برادرش قاسم بمرد * فلك جاى او را به قائم سپرد به مردى كسى مثل قائم نبود * چه چاره كه در ملك دايم نبود حسين حاجب آن مرد بىراى و هوش * به قائم نمىكرد ز آن پيش گوش نمىخواست كاو سرافرازى كند * همىخواست تا آهوبازى كند ورا مهر قاسم بد اندر درون * دلش بود با غالب رهنمون خطا رفت تير مرادش ز شست * در آرزو دهر بر وى ببست چو دور خلافت به قائم رسيد * بخواند آيتى نغز و بر وى دميد چنين گفت با حاجب خيرهروى * كه آب مرادت نيامد به جوى مرا داد يزدان بزرگى و جاه * تو را آفت و بند و زنجير و چاه تو جان مىكن اكنون كه من كام دل * گرفتم ز گيتى ، تو گشتى خجل ز بن دولت آل بويه برفت * دل آل باوند از غم بكفت ز باونديان گشت خالى جهان * شد آن دولت تيز حالى نهان سعادت نماند اندر آن دودمان * چنين است بازيچهء آسمان