حكيم زجاجى

878

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بدان‌سان كه برنامد آبى به آب * ندانست كس حال آن كامياب كه او را بدان‌سان كه كشت و كه خست * دريغ آن‌چنان حاكم دين‌پرست دگربار قادر قوىحال گشت * سرافراز در زهر ( ؟ ) آن سال گشت چو كار خلافت ز طائع ببرد * ورا بو الفوارس به قادر سپرد به دو داد بستان سراى عظيم * فرستاد با جام‌ها زر و سيم همىداشت او را چو يك تازه‌سيب * كه از باد نامد بر او برنهيب چو تسليم مىكرد او را امير * به قادر كه بد حاكم بىنظير سر بينيش اندكى قطع كرد * ز گوشش ببريد يك پاره مرد فلك نيز او را زبون كرد و خوار * به زودى گلش گشت كمتر ز خار ثلاث و ثمانين چو آمد به سر * زن قادر آورد ناگه پسر محمد ورا نامور نام كرد * به ديدار او جانش آرام كرد ابو غالبش نيز كنيت نهاد * به بو الفضل كردى دمادم ياد ولايت به نام دلفروز كرد * شب تيره با روى او روز كرد چو شد شانزده ساله ناگه بمرد * جهان را و جان را به قادر سپرد چو شد كار بر قادر از حكم راست * از آن ديلمان دخترى را بخواست سكينه يقين دخت پيروز بود * ز بو الفارس آن دخت به‌روز بود هزاران هزارش درم مهر كرد * همه دشمنان را به دو قهر كرد شريف آن ابو احمد با فلاح * شنيدم كه او شد ولى در نكاح همان خاطبش بد على بو الحسن * كه كردى همه كارهاى حسن ميان اندرون تيز دلاله بود * رخش چون گل و سنبل و لاله بود ز سمنان بد آن مرد نيكونهاد * ببايد ز هردر سخن كرد ياد على بو الحسن اندر آن سال مرد * ببايد نژادش به تو برشمرد ز عيسى ربانى او راست نسل * كه نحوى بد آن سرور پاك‌اصل يكى پرهنر بود اسحاق نام * ز پشت براهيم جوينده‌كام كه بابش جلال پسنديده بود * نبد مثل او زير چرخ كبود جبايى در اين دهر مشهور شد * همان سال او نيز رنجور شد در آن رنج بيمار بربست رخت * سوى آخرت رفت فرخنده‌بخت