حكيم زجاجى

877

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به نزديك منصور خطى نبشت * پى دعوت خويشتن كرد ، كشت سوى ديلمان آن نهان نامه كرد * پى دعوت خويش آن شيرمرد چو فرداس موصل چنان مال ديد * به مصر اندر او را قوىحال ديد فرستاد تا حاضر آيد خطيب * به نامش كند خطبه و بوى طيب ابو جعفر قاضى آگاه شد * بيامد نهفته بر شاه شد ابو بكر بد اوستادش بجاى * كه خوانى ورا باقلانى به راى به فرداس گفت اى گزين مهان * كريمى نيامد چو تو در جهان اگر موصل از تو بخواهد كسى * كه در شعر شه را ستايد بسى ندارى از او شهر موصل دريغ * برآيى چو مهر و ببارى چو ميغ بر همتت زر بود همچو خاك * پى زر مكن خويشتن را هلاك مده خرمن نام نيكو به باد * بگير اين سخن‌هاى دانا به ياد ز مصر اين وجوهى كه آورده‌اند * بدان زر دلت را ز ره برده‌اند به يك روز بخشى تو آن مال را * ز من بشنو اين ماجرا حال را به بدنامى جاودانى مكوش * كه نام تو گردد خليفه فروش تو نام نكو مىفروشى به زر * در او كرد گفتار دانا اثر بفرمود تا آتش افروختند * زر و جامه‌ها را همىسوختند چو شد سوخته پاك ، زر پاك‌زاد * از آنجا تمامت به درويش داد به هرجا كه شد ز آن حكايت خبر * به درويش دادند آن سيم و زر كه حاكم بديشان فرستاده بود * پى دعوت مهتران داده بود ز فرداس قادر چنان شاد شد * كه قدرش بر از سرو و شمشاد شد فرستاد تشريف و اسب و ستام * به نزديك آن خسرو نيك‌نام وز آن روى حاكم به مصر اندرون * همىگشت بر خود جگر پر ز خون دل قادر از كار او بد به درد * به قصدش فرستاد فرزانه‌مرد كه تنها شدى نامبرده به كوه * نبودى به نزدش ز مردم گروه مناجات بر كوه كردى مدام * چنين گفتى آن حاكم نيك‌نام كه من مىروم بر طريق كليم * مرا بس به گيتى عصا و گليم چو ز آن نامور بخت برگشته شد * در آن كوه‌ها ناگهان كشته شد