حكيم زجاجى
876
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بگفتند كز نيل كس نگذرد * كه او را نهنگ دژم نشكرد سروشاند اين قوم ، نى آدمى * بيابيم از اين مردمان خرمى پس از مدتى آن سرافراز مير * بيامد گذر كرد از آن آبگير به كشتى گذر كرد مهتر ز آب * بيامد بر لشكر كامياب بر قاهره كشتى خود ببست * ز كشتى برون آمد و برنشست بيامد بر اسب تكاور به جنگ * بر مصريان مهتر تيزچنگ همىگفت يزدان مرا داد زور * نه كيوان نه تير و نه بهرام و هور ز قلار يكى مير در شهر بود * ز هردانشى نزد او بهر بود بدانست كان كس كه چون آفتاب * كند عبره از نيل و آن ژرفآب نه در كشتى آمد نه اندر كلك * ورا يار باشد نجوم فلك نبايد بر او بستن اين در به جنگ * مبادا كه بگشايد از كينه چنگ ندارد كسى پاى آن سرفراز * در مصر هم در زمان كرد باز برون آمد آن مير زنهار خواست * به زنهار شد كار فرزانه راست بيامد به بغداد از آن بازگفت * ز مردم همىكرد قادر نهفت بدانجا كه آن لشكر آمد فرود * فرستاد حاكم به مردم درود سپردند ميران به دو آن ديار * چو شد حاكم مصر آن بختيار بنا كرد شهرى بر آن مصر مير * برآورد برجش به چرخ اثير چو قاهر بر آن ملك شد شيرمرد * چنان جاى را قاهره نام كرد چو در مصر بنشست بر گاه شاه * نبودى درش بسته بىگاه و گاه شب و روز رفتند مردم برش * نبودى كسى پردهدار درش ورا حاكم حق نهادند نام * به خر برنشستى چو عيسى مدام ز مصرش به سر درنبودى دماغ * بد از كار دنيا دلش با فراغ به ماهى برش دادخواهى نرفت * به آيين او هيچ شاهى نرفت به بغداد و موصل ، به هربوموبر * شد از حاكم مصر حالى خبر به ميران فرستاد از مصر زر * پى دعوت و همت اندرنگر به فرداس موصل ( ؟ ) اميرى جوان * فرستاد بنهفته گنجى روان فرستاد نامه به ابن سواك ( ؟ ) * ز قادر نبودش به دل ترس و باك