حكيم زجاجى

868

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به صحرا شد آن شاه و خطى كشيد * به گرد خود افسون‌ها مىدميد سرافراز انگشترى خود نيافت * در آن ديدنش « 1 » گرد خود مىشتافت بيامد يكى اشتر نيم مست * همىزد به سر بر [ و ] را پا و « 2 » دست يكى گفت كاشتر نبد ديو بود * كه جان از تن كامران در ربود نيم آگه از فعل اين گوژپشت * كه پروردهء خويشتن را بكشت بر آن بد كه تا دعوت آفتاب * كند همچو زال زر آن كامياب سليمان صفت يابد انگشترى * شد آن ديو جان ورا مشترى سليمان نگردى به انگشترى * مشو ملك او را به جان مشترى مجو آنچه هرگز نيابى به دهر * به هركس دهند آنچه او راست بهر نبايد بر آتش جگر تافتن * تو آن جوى ، كان را توان يافتن به وقت شدن اى گو ذو فنون * نيابى ز كرباس ديگر فزون ز بغداد تا مشهد او را به دوش * ببردند و كردند بانگ و خروش كنون جاى او مشهد مرتضاست * مقامى خوش و دخمه‌اى با صفاست فنا خسرو آن جاى بنهاد سر * به نزديك حيدر سپهر هنر همين است اى دوست فرجام كار * به خيره چرا مىبرى روزگار به دورى كه بد نوح منصور شاه * ز تاب رخش بود پرنور ماه عماد و امان ديلم شيرمرد * امام پسنديده را خلع كرد چو طائع از آن مير مخلوع گشت * فلك نامهء كام او درنوشت پس از نامور گشت قادر امام * ورا در خراسان نبردند « 3 » نام همىگفت هركس در آن پيش و پس * كه طائع امام جهان است و بس نباشد بر ما جز او كس امام * به طائع شود كار گيتى تمام ز غزنين چو محمود « 4 » سر بركشيد * عروس جهان را به بر دركشيد ز اول برآورد چون زال پر * زمين گشت از او چون رخ زال زر به هندوستان پيل و لشكر نماند * كه منشور شمشير شه برنخواند اياز آن‌كه خوانى ورا قادرى * ورا بود بر مملكت قادرى

--> ( 1 ) ديده ( 2 ) بار ( 3 ) نبودند ( 4 ) بو محموم