حكيم زجاجى
864
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز دست همه كس مخور نان و آب * نگهدار جان باش اى كامياب چو در خوابگه رفتى اى مهربان * به بام و به در برنشان پاسبان كسى را كه با تو درون هست صاف * چو نزديك دارى تو او را خطاست جهان قالبى دان و جانش تويى * زمين اخترى ، آسمانش تويى ز صد گونه مردم كشد چرخ پير * يكى را به نيزه ، يكى را به تير يكى را به آتش ، يكى را به آب * يكى را به ديوارهاى خراب يكى سرنگون اندر افتد ز بام * يكى پست گردد ز رطل و ز جام يكى را به برف و يكى را به برق * يكى را كند باد در آب غرق يكى را به مور و يكى را به مار * يكى را به كرمى برآرد دمار يكى را كند زلزله زير خاك * يكى در كف شير گردد هلاك يكى بر سر بستر خويشتن * دهد جان بر دلبر خويشتن جز اين هفت گردنده را كار نيست * تو را بر در امر او بار نيست كند آنچه خواهد تو محكوم باش * به دست مراد اندرش موم باش چو عبد الملك مرد ز آنسان به رنج * ز سيصد فزونتر نبد شصت و پنج فروشد مطيع جهاندار نيز * برست از بر گور او خار تيز مطيع جهانبان به عاقول « 1 » مرد * در آن شهرك او جان شيرين سپرد به ذيقعده آن شاه را كار بود * به سال از بر شصت « 2 » سيصد فزود برآمد به زارى ز مردم خروش * به بغداد بردند او را به دوش نبد عمرش افزون ز شصت و دو سال * كه رفت اختر عمر او در و بال به رصافه در قصر بد گور مير * چه گويم از اين دهر فرتوت پير وزيرش ابو احمد فضل بود * كه بادانش و علم و پرفضل بود ز شيراز بودست آن نامدار * ورا . . . . . . . . . . كردند در گيرودار پس از وى على پور عيسى نشست * فزون بود سالش ز پنجاه و شصت ز بو نصر باشد على را مداد * يكى نامور بود بادين و داد ورا حاجبى بود عباس نام * بريدى هميشه به الماس جام
--> ( 1 ) عاقول شهرى است بين مدائن و نعمانيه و فاصلهء آن تا بغداد 15 فرسنگ است . ( 2 ) پست