حكيم زجاجى
863
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
برست از بلا بختيار دلير * سوى بيشه شد نامبردار شير همانروز با دولت انباز گشت * فناخسرو اندر زمان بازگشت ز استاد بو الفتح رنجيده بود * از او بىكران درد دل ديده بود دلافروز فرزانه دستور پاك * سرانجام از آن يك سخن شد هلاك اگر بول باشد شه اى پاكراى * منه بيهده بر سر بول پاى به تندى مگو با بزرگان سخن * كه زخم آورد همچو پيكان سخن درشتى مكن با همه نرم باش * به كار اندر اى كامران گرم باش در آن دور دولت بد و دين ببود * لقب دين ، در آن دور ز آيين نبود همه خلق ديندار بودند و پاك * كسى را نبد بر سر از كفر خاك كنون نيست ، اسلام و دين شد لقب * نماند [ ه ] به دنيا « 1 » يكى دينطلب چو در خاك شد ركندوله نهفت * عضد هم در آن دم چو گل برشكفت ز شيراز آهنگ بغداد كرد * درون را به مرگ پدر شاد كرد دگربار بگرفت بغداد را * چنان برزن و بوم آباد را به آخر شود گفته اين داستان * نماند نهان گفتهء راستان خراسان در آن دور با نوح بود * جهاندار بيمار و مجروح بود سمند حياتش درآمد به سر * همانروز شد جايگيرش پسر جوانى كه عبد الملك داشت نام * نشست از بر تخت با ناز و كام نبد پادشاهيش افزون ز هفت * به روز جوانى ز دنيا برفت به ميدان همىتاخت يك روز گوى * كميتش ز ناگه درآمد به روى بينداخت آن نازنين را بكشت * به دو روى بنمود روز درشت ز ميدان ورا مرده برداشتند * ببردند و خاكش برانباشتند روا نيست شه را فرس تاختن * همان نيزه بر دشمن انداختن « 2 » نگهدار جان باش اى شهريار * به بزم و به رزم « 3 » و به وقت شكار مبر با تن و جان شيرين ستيز * بپرهيز از مركب تندوتيز « 4 » مخور مى ، بيابان مستى مگرد * به گرد مى و مىپرستى مگرد
--> ( 1 ) نماند بدنى ( 2 ) انداختند ( 3 ) بزم ( 4 ) تيز و تند