حكيم زجاجى

858

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز دست و دلش كان زر يافتم * چه زر ، گنج‌هاى گهر يافتم مرا بر سرير طرب جاى كرد * لوايى ز اقبال برپاى كرد به ايام آن خسرو سرفراز * شدم از همه چيزها بىنياز به گردون رسيدم چو خورشيد و ماه * به اقبال آن مهتر دين‌پناه به درگاه او نغزگويان بدند * به جان مدحتش جمله‌جويان بدند مرا از همه نيك‌تر داشتى * دمى از خودش « 1 » دور نگذاشتى سخن‌دان ، سخن‌گوى بد شهريار * نبودش به صد برزن « 2 » و شهر ، يار نكوروى و خوش‌خلق بود آن ملك * نيايد به گيتى دگر ز آن ملك كريم جهان بود و آزادمرد * به عدل و كرم گيتى آباد كرد بزرگان كز آن شاه ياد آورند * ز دل سوى لب سرد باد آورند روان ملك صدر دين شاد باد * به فردوس جاى وى آباد باد برفت او و من ماندم ايدر به‌جاى * ز پيرى نه دست است با من نه پاى جگر پر ز خونم ، درون پر ز درد * به مرگ چنان شاه آزادمرد به وقت شدن نام او بر كفن * نويسم برم سوى آن انجمن مبراد اين چرخ پيوند او * بماناد اين پاك فرزند او در اين پادشاهى به اقبال و بخت * ميفتاد اين خسروانى درخت ستون سراى مهى و شهى * كه گيتى ز فرّش مبادا تهى كنون بازگردم به گفتار خويش * كنم تيز از اين نظم بازار خويش ببردم در اين نامه ده سال رنج * نرفتم پى نعمت و مال و گنج نكونامى خواجه جستم در اين * مدد خواستم از جهان‌آفرين به اقبال صاحب‌قران جهان * قرين طرب گردم اندر نهان مرا گردد الطاف او دستگير * رساند ز چاهم به چرخ اثير به پيرى مرا دست گيرد به‌جاى * نماند كه آيد سرم زير پاى خدايا ورا پاك و پاينده دار * به جوى آب كامش فزاينده دار ورا دار خرم‌دل و پاك‌راى * مزيّن به فرّش سرير و سراى

--> ( 1 ) خودم ( 2 ) به صد بدزن