حكيم زجاجى
857
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بدريد پيشانى من ز در * چو بد هرتنى را بر آن درگذر مرا خسته ز آن زير برداشتند * سر من به گردن برافراشتند ببردند در خانه خسته به درد * پدر چون مرا ديد فرياد كرد به من درنبد مانده توش و توان * همىرفت خون از سر من روان پدر شد بياورد حجام را * بيفكند از دست دل جام را نهادند مرهم بر آن زخم سخت * به من روى بنمود اقبال و بخت به يك هفته شد زخم بر من درست * شدم خرم و خوشدل و تن « 1 » درست چو من به شدم باب رنجور شد * از او خواب و آرام دل دور شد كشيد آن جوانمرد شش ماه رنج * به فرجام شد ز اين سراى سپنج نبد عمر من خود ز نه سال « 2 » بيش * كه بابم « 3 » روان شد سوى جاى خويش بسى رنج ديدم به مرگ پدر * بريدند من بنده را بالوپر پس از وى مرا مهربانى نبود * همان گله را مر شبانى نبود غلامان نكردند فرمان من * زدند آتش كينه در جان من برفتند و بردند مال مرا * ندانست كس هيچ حال مرا بياموختم صنعت باب خويش * نبردم بر هرتنى آب خويش به دانش چو آن كار بشناختم * ز سنگ و گيه گوهرى ساختم كه شد ز آن گهر روشنايى پديد * ز من هرتن آن را به جان مىخريد رسيدم به حد بلوغ از كران * مرا پايهاى شد به پيش سران دلم مهر اشعار در جان گرفت * رخم رنگ ياقوت و مرجان گرفت هوس كردم اين شعر پرداختن * ز جوهر چنان جامها ساختن دو صنعت مرا ز اين ميان دست داد * يكى آب و آتش ، دوم خاك و باد رسانيدم اين هردو صنعت به ماه * چو بود از هنر طبع را دستگاه ثناگستر شهرياران شدم * به نظم از همه نامداران شدم ملك صدر دين در جهان شاه شد * ز گفتار و كردارم آگاه شد مرا از ميان سران بركشيد * دلم از برش زرّ و گوهر كشيد
--> ( 1 ) دل ( 2 ) ماه ( 3 ) پايم