حكيم زجاجى

855

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سوى [ د ] شت از آنش فرستاد مرد * كه تا رستم از وى برآورد گرد همان شاه قابوس بن وشمگير * سر پور ببريد تا شد امير بدانديش ضحاك بى [ آب ] و جاه * به گفتار ابليس گم كرد راه چنان نازنين باب خود را بكشت * به چاه اندر افكند چون شد درشت به گيتى پى ملك خون ريختند * گرفتند و بستند و آويختند سرانجام برجاى بگذاشتند * وز او بهرهء خويش برداشتند يكى چشم عبرت نكو برگشاى * نه درويش ماند ، نه كشورگشاى ز خواب اندرون ديده بگشاى خيز * همين جاى بنگر شده « 1 » رستخيز ز نام وزيران آن نامدار * بگويم تو را تا شوى كامكار يكى بو الفرج بد محمد به نام * نخفتى از او شير نر در كنام حميد بن فضلش نويسنده بود * به چشم خرد نيك بيننده بود نماندست از ايشان يكى تن به‌پاى * وز اين ديگران هم نماند به‌جاى فراوان بزرگان با عقل و راى * برفتند و خالى نماند اين سراى چو برخاست ز آن سرافرازى ز دست * يكى ديگر آمد به جايش نشست كريمان پى يكديگر مىروند * دريغا پر از خون جگر مىروند نه چندان بماندند و خواهند رفت * از اين غصه در سينه جانم بكفت اگر عمر هفتاد و گر هست هفت * به ناكام مىبايد « 2 » از جاى رفت چو مستكفى آن حكم را شد مطيع * نشست از بر تخت ميرى مطيع شرح احوال قايل به رنجم از اين هفت سياره من * به گيتى همى گردم آواره من جوان‌بخت گشتم ز كيوان پير * كه او مىكند كار من همچو تير مرا صاحب طالع آمد زحل * از آنم بيفزود قدر و محل به عاشر بود شمس را مشترى * از اين شد سعادت مرا مشترى

--> ( 1 ) بنكرس ( 2 ) مىديد