حكيم زجاجى

844

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

يكى روز پيرامن كعبه ، پير * طوافى همىكرد و مىزد نفير لبش گشت خندان به گردش درون * بپرسيد از او چاكرى رهنمون كه تو در طوافى به گرماى گرم * نماندست اندر دلم جاى شرم در اين وقت خنديدنت بر كجاست * بگو با من اين دم سخن‌هاى راست چنين داد فرزانه او را جواب * كه اين دم مرا آرزو شد بر آب دلم خواست حالى دمى آب سرد * ز گفتار دانا بخنديد مرد كه در شهر مكه به فصل تموز * يخ آب است در دل شما را هنوز چنين آرزو كس نبيند به خواب * به مكه درون كوزهء پريخ آب چو چاكر به پير اين سخن‌ها بگفت * بشد پير دل‌خسته جايى بخفت ز ناگاه ابرى برآمد سفيد * همىآمد از ابر بوى اميد بباريد از ابر چندان تگرگ * كه از شاخه‌ها دور شد باروبرگ شد از ژاله خاك زمين كامياب * تو گفتى مگر بود درّ خوشاب همه خلق از آن ژاله برداشتند * ببردند و در خانه انباشتند چو چاكر چنان ديد حيران بماند * جهان‌آفرين را به زارى بخواند نشان كرامات آن پير ديد * زمان تا زمان لب به دندان گزيد برفت و از آن ژاله برداشت مرد * سبو و خم و كوزه پرژاله گرد چو پير دلاور درآمد ز خواب * روان ديد خاك زمين از يخ آب همى بود تا شام نزديك شد * جهان از شب تيره تاريك شد بشد چاكر آورد از آن آب سرد * به نزديك آن پير دانا ، نخورد يكى مرد درويش را خواند پيش * به دو داد آن كوزهء آب خويش دگربار چاكر بياورد آب * از او بستد آن مهتر كامياب به پيرى دگر داد تا بازخورد * وز آنجاى تسبيح آغاز كرد اگر شربت آورد اگر آب سرد * به مردم همىداد و يك دم نخورد چو فارغ شد از فرض حى بصير * سوى خانهء خويشتن رفت پير نخورد آب سرد اين عجايب نگر * از آن چاكرش گشت خونين‌جگر به دو گفت كاين ژاله ز ابر سياه * براى تو باريد اين جايگاه براى خدا ز اين دمى بازخور * دمى بازخورد آن يل نامور