حكيم زجاجى
680
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
چنين بازى سهو « 1 » كردى امير * از او خسته بودند برنا و پير نبودى يكى تن دو روزش حريف * كه چشمش نديدى بهار و خريف نبوديش در دل يكى ذره رحم * حريفان بدندى سراسر به زخم ورا خنده بر زخم ياران بدى * ز چشم سران اشكباران بدى حريفش همه سال مجروح بود * به شكل يكى شخص بىروح بود يكى را ز سر چشم بركنده بود * يكى بىزبان دل پراكنده بود يكى را به دندان جدا كرده گوش * يكى را به گردون رسيده خروش حريفان آن خسرو محترم * بدندى در آن شهر همچون علم همان تن كه زخمى قوى داشتى * دل و بازوى پهلوى داشتى بگفتندى اين همدم شاه ماست * كه زخمش ز شير و ز تنداژدهاست چو آن مسخره تير و شمشير ديد * پس از بازى روبه و شير ديد گمان برد كان نيز بازى بود * ندانست كان ترك تازى بود چو جعفر نگه كرد اندر نهفت * فروغ چنان تيغها ديد و گفت بغا را ، كه اين تيغ برنده چيست * ميان سرا سد ( ؟ ) درنده كيست بغا گفت كاى شه غلامان تو * كه باشند هرشب نگهبان تو كه انديشه دارد ز شمشير شاه * به شمشير دارند جانت نگاه قضا و قدر چشم جعفر ببست * نداد اندر آن دم قدح را ز دست چو يك پاس افزونتر از شب برفت * از آن سهم شمشير غبغب برفت به نزديك شه فتح خاقان بماند * فلك اندر آن كار حيران بماند ز ناگاه تركان فراز آمدند * به كردار گرگ و گراز آمدند به هم رفت باغور در پيش بود * به زهره سگ از ديگران بيش بود بزد تيغ برنده بر كتف مير * ز خون مسند شاه شد آبگير فرورفت تا پشت و كردش دو نيم * برآمد از آن شاه بانگى عظيم بزد بغلون ترك تيغى دگر * كه ز آن نامور بود خونينجگر بيفكند يك دست جعفر ز دوش * برآمد به گردون گردان خروش
--> ( 1 ) سرو