حكيم زجاجى
824
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
همان نامور مير هارون خال * كه در رزم افزون بد از پور زال « 1 » سرانجام تا . . . . . . . . . * چو شد آنچنان جنگ و پيكار سخت برفتند گردنكشان در گريز * به خاك اندر از چشمها اشكريز گرفتار شد مقتدر ز آن ميان * چنين گفت گوينده تازيان « 2 » كه او را ثمن اعور شوم كشت * بر اسبش بزد چند زخم درشت ز شوال بد مانده بر جا سه روز * كه شد كشته آن شاه كشورفروز دو ده سال بر سيصد افزوده « 3 » بود * به خون آسمان چهره اندوده « 4 » بود ابو القاسم آن قاضى نامدار * ز سمنانيان در جهان يادگار به موصل ورا بود دست قضا * قضاى ورا داده گردون رضا وى اندر كتابى بيان كرده است * در آن ساختن خون دل خورده است ورا بربرى كشت و بر قول اوست * درستى به هركار كردن نكوست به ايام او كرد طاهر خروج * دقايق ندانست باز از بروج بدى يار با بو سعيد « 5 » لعين * كه جبانيش خواندى پيشبين برفت آن بداختر به مكه چو باد * بدان بوموبر آتش اندر نهاد برون كرد سنگ سياه آن پليد * به كعبه درون خورد چندى نبيد سوى كوفه آورد آن سنگ را * ميان بسته بد غارت « 6 » و جنگ را برآويخت از ركن هفتم ستون * بدانديش بىدين به خلع درون ( ؟ ) بدان تا فتد مردم از كعبه باز * به كوفه كند هركه آمد نماز بدان كرد تا كعبه ويران شود * به كام مغان و انيران شود روايت كند از على مرتضا * يقين راويش هست موسى رضا على مرتضا مير بىيار و جفت * يكى روز در مسجد كوفه گفت كه گويى نگه مىكنم اين زمان * به شادى كه باشد سگ ( ؟ ) بدگمان كه مىبندد از جهل سنگ سياه * بدين يك ستون اندر اين جايگاه برآنم كه بر شادى بو سعيد * كه قربانش كردند هنگام عيد به بد آمد آخر كرامات او * كه داند مقام و مقامات او
--> ( 1 ) زار ( 2 ) تا زمان ( 3 ) افروز ( 4 ) اندوز ( 5 ) تو سعيد ( 6 ) غايف