حكيم زجاجى
817
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
نشاندند آن طفل را بر سرير * ستادند نزدش دبير و وزير ورا شاعرى شعر بسيار گفت * سخنهاى چون دُر شهوار گفت ز خرديش آن نامور نام برد * بزرگى نيايد ز طفلان خرد كنون كله . . . . . بگذرد در كرك ( ؟ ) * نيايد از اين خرد كار بزرگ چو كودك بود پادشاه جهان * شود فتنهء آشكارا ، نهان اگر كودكى « 1 » پادشاهى كند * فلك بر زمانه تباهى كند بپرسيد شخصى ز بوذرجمهر * كه اى مرد تابندهء پر ز مهر به عهد چو تو عاقل كامياب * چرا گشت ملك خراسان خراب به دو گفت بوذرجمهر وزير * كه زن بود و كودك فراز سرير يكى رسم و آيين شاهى نداشت * جهان جز كه راه تباهى نداشت به نادان سپردند شغل خطير * از آن ماند نان بزرگان فطير چو اقبال را بود سر در نشيب * عنان كس ندانست باز از ركيب بيفتاد بر خاك ره سايهدار * فرومايه شد مردم مايهدار برآمد نژند و فروشد بلند * گشايش نبد هيچكس را ز بند چو شد مقتدر پادشاه جهان * ندانست باز آشكار از نهان امام جهان چارده سال بود * به خردى بزرگ و قوىحال بود چو شد عمر او بر دو ده سال و هفت * ورا بر سر از دست گردون چه رفت سپهرش به دست سگى بازداد * جهان داد آن نازنين را به باد به خاكش فروبرد چرخ آشكار * برآسود از رزم و بزم و شكار چنين بود آيين آن شهريار * كه هرروز رفتى به ميدان سوار هوس بود شه را به ميدان و گوى * همه روزه بودى بدان گفتوگوى به چابكسوارى برآورد سر * زدى گوى و بردى به چرخ هنر يكى روز مانند باد بهار * به ميدان درون بود آن شهريار سواران ستاده به پيرامنش * كشان آسمان بر زمين دامنش هوا گرم و رخشان بد از آفتاب * نمىبرد « 2 » شاه جهانگير تاب
--> ( 1 ) از و كودار ( 2 ) نمىبود