حكيم زجاجى
818
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
30 ميان سواران شد آن [ نو ] جوان * عرق بر جبينش چو آب روان برادر بد او را يكى خويشكام * ورا ظاهر معتضد بود نام به زندان بد آن مير در زير بند * پى پادشاهى شده مستمند غلامى بد آن شاه را بربرى * نشان برنمودى و نامآورى به چابكسوارى برآورده سر * به اسب اندرون بود چون شير نر معلق زدى همچو آذرگشسب * ز صد گونه بازى بكردى « 1 » بر اسب فرود آمدى ز اسب در تاختن * بدى كار او حربه انداختن در اينروز بدرگ ميان را ببست * چو پيلى بر اسب تكاور نشست قوىخشت و زوبين برانداختى * به آب اندرون آتش انداختى زدى مشت بر سنگ و كردى گذار * به گيتى نبد مثل او يك سوار به زير آمدى ز اسب هنگام تك * بجستى دگرباره همچون ملك نشستى بر اسب و زدى خشت و تير * تو گفتى مگر بود چرخ اثير خوش انداختى تير و زوبين دلير * به ميدان درون رفت مانند شير به زوبين همى كرد بازى ز دور * تو گفتى مگر بود يك پاره نور زمانى به زوبين زمانى به تير * همى گشت و مىكرد بانگ و نفير همى كرد از آن لعبهاى عجب * ندانست كس بازيش ز آن سبب « 2 » دلش بود پركينهء مقتدر * درونش ز خون جگر بد كدر برون آمد از قلب مرد جوان * همى ديد آن نازنين پهلوان از آن پس پى بازى « 3 » آمد به پيش * جوان را به بازى بود ميل بيش ندانست فعل بد بربرى * به نزديكتر شد ز شوماخترى چو از لشكر آن شاه را دور ديد * يكى نعره « 4 » آن بدنشان بركشيد بينداخت زوبين به كردار برق * روان در دل مقتدر گشت غرق ز « 5 » پشتش سر حربه آمد برون * چو گلزار شد روى ميدان ز خون فلك جان پاكش به بازى ربود * تو گفتى كه بو الفضل هرگز نبود چو گشت آن جهاندار [ از ] جان برى * گريزان سوى شهر شد بربرى
--> ( 1 ) ز مهد كوتهها زى بگذرى بر اسب ( 2 ) ز اسب ( 3 ) بنى يارى ( 4 ) حرير ( 5 ) چو