حكيم زجاجى
809
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كنون بشنو از قتل بدر كبير * كه بد بر خراسان و كرمان امير از او مكتفى در دل انديشه داشت * به كار اندرون صابرى پيشه داشت نمىكرد بيعت بدانديش مرد * و ليكن به كار اندرون صبر كرد ورا بود فرزانه قاسم « 1 » وزير * بر خويش خواندش نهفته « 2 » امير ز بدر كبيرش حكايت بگفت * كه او دشمن ماست اندر نهفت وزير خردمند تدبير كرد * ز دانش كمان هنر تير كرد بزد بر عدو تير و شد كارگر * ز دل رفت پيكان به سوى جگر وزير فريبنده با مير گفت * كه اين كار بايد كه باشد نهفت بفرما « 3 » تو اى شهريار جهان * بسازم ورا كار اندر نهان برم از وجودش به راه عدم * نهم بر سر چرخ گردان قدم بگفت اين و شد سوى خانه وزير * رسولى فرستاد نزد كبير به بدر سرافراز گفتا مپاى * ز حد خراسان به نزد من آى روان كرد فرزانه بدر « 4 » كبير * چنين تا به واسط رسيد آن امير چو آمد به واسط شد انديشناك * بترسيد از مكتفى مرد پاك هراسى ورا در دل آمد پديد * در آن شهر بنشست و دم دركشيد نيارست از آنجاى پيش آمدن « 5 » * بر مردم زشتكيش آمدن « 6 » چو آگاه شد قاسم از كار بدر * چنين گفت با دل كه درياب قدر كنون ساز تلبيس و تدبير كن * ورا بر بدن موى زنجير كن يكى نامه بنوشت زيبا ، وزير * سخنها در او خوشتر از شهد و شير در او خورده سوگندهاى گران * كه هستى تو مير همه مهتران به دل مهربان است با تو امير * بيا تا شوى شاد و روشنضمير درون را تهى دارد از كين تو * نه لب را گشايد به نفرين تو گناه تو را عفو كردست شاه * برون آمدى اين زمان از گناه ورا خواند قاسم بر خويشتن * بر او خواند از دفتر خويشتن ورا گفت كاين نامهء زينهار * ببر سوى واسط چو باد بهار
--> ( 1 ) قاسم بن عبيد اللّه ( 2 ) نهفت ( 3 ) بفرمان ( 4 ) بدر ، غلام معتضد ( 5 ) آمدند ( 6 ) آمدند