حكيم زجاجى

810

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بر بدر ، با او عيان عهد كن * به كار اندرون بىكران جهد كن به سوگند و پيمان به دام آورش * مخوان جز كه دانا و نام‌آورش بيامد بر بدر قاضى چو گرد * برش عهد و سوگند را تازه كرد همى خورد سوگندهاى دروغ * ز كارش همى برد گردون فروغ فروخواند آن نامه بر بدر مير * دلش كرد مانند بدر منير به سوگند و نامه دلش نرم كرد * به كار اندرون خاطرش گرم كرد ببردش به افسون و حيله به راه * جهان كرد بر بدر دانا سياه چو روزش بيامد درآمد ز پاى * بشد سوى كشتى ره عقل و راى روان كرد در دجله كشتى چو تير * تو گفتى فرورفت نامش به قير برفتند با نامور پنج مرد * به آب اندرون دل پراندوه و درد چو آگاه شد قاسم بدگهر * كه بدر آمد از شهر واسط به‌در فرستاد بر كار پانصد سوار * پى كشتن بدر شوريده‌كار اميرى بر آن خيل لؤلؤ به نام * بر بدر شد تيز كرده حسام سر بدر ، لؤلؤ ز تن برگرفت * ز شاه جهان تاج از آن سر گرفت بياورد آن سر به نزد وزير * ز قتل عدو شاد شد كندوير به پا جمله گردن‌كشان بر درش * بر مكتفى برد قاسم سرش دوم روز قاضى درآمد به شهر * به دو خلق مىكرد نفرين دو بهر زبان سران شد بر او بر دراز * همى گفت هرتن نشيب و فراز به سوگند بردى سرى را ز راه * كه تاج مرصع بد او را كلاه قفا آخر كار از اين سرخورى * سرانجام از اين كار گيرى « 1 » برى بدان سر تو را جاى آتش بود * همان عيشت اين جاى « 2 » ناخوش بود بگيرد گلوى تو سوگند سخت * نبينى دگر « 3 » شكل اقبال و بخت چو چنگ اجل بفشرد پاى تو * به دوزخ بود بىگمان جاى تو ببيند روان تو خوارى به چشم * بگيرد خداى جهان بر تو خشم چو بركندى آن سرو نازان ز جاى * درآيد به زودى سرت زير پاى

--> ( 1 ) گيرد ( 2 ) اينجا تا ( 3 ) كار