حكيم زجاجى

805

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به شهر . . . . . . . . . . . . . * سپه رفت و بگرفت اندر حصار ز عصيان او چون خبر يافت مير * فرستاد مردى دلاور خطير سپاه گران برد و شد رزم‌ساز * وصيف دلاور چو شير از فراز بيامد ورا بند كردى ز داد * سپاهش پراكنده شد همچو باد امام جهان خويشتن برنشست * ميان شهى تاختن را ببست وصيف بدانديش آگاه گشت * اگر كوه بد بدنشان كاه گشت گريزان روان شد به دربند روم * گرفتار شد عاقبت مرد شوم به بغداد بردندش از روم پست * بيفتاد از پاى آن شوم‌دست سرش را ببريد مهتر به درد * تنش بر لب چفت بردار كرد چو با مهتر خود جفاكار بود * بدان‌گونه سى سال بر دار بود اگر بنده‌اى خواجه را يار باش * به فرمان آن مرد بر كار باش مگردان ز حكم خداوند روى * شب و روز او را سرافراز گوى كه امر خداوند امر خداست * كشيدن سر از حكم ايشان خطاست چو شد معتضد بر جهان كدخداى * بياراست گيتى به روى و به راى چو بنشست بر جاى گفتند خيز * كه آمد پديد از برت رستخيز سراى دو در نيست جاى نشست * چه بندى دل اندر سراى گذشت چو ز اين در درآيى جگر پر ز خون * از آن ديگرت رفت بايد برون در آن روز كان شاه رنجور گشت * از او فرهء ايزدى دور گشت زبانش بيفتاد حالى ز كار * ز گفتن فروماند آن شهريار زمانه بر آن كامران خون گريست * ز يك هفته گويند افزون نزيست ملازم ورا خادمى بود پيش * . . . كرد و خواندش به نزديك خويش يك انگشت بنهاد بر چشم راست * اشارت همى كرد ز آن‌سان كه خواست بماليد بر حلق دستى دگر * زبانش نبود آن زمان كارگر از آن كشتن عمرو مىخواست مير * كز او بود آزرده روشن‌ضمير شهنشاه از او در درون خشم داشت * همان عمرو فرزانه يك چشم داشت به قولى بشد خادم او را بكشت * ز نرمى چو شد روزگارش درشت اگر پيرزن بود اگر شيرمرد * كه ديدى كه او مرگ را چاره كرد 330