حكيم زجاجى

806

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به بيچارگى مرد هركس كه مرد * روان را به خوارى و زارى سپرد به قولى دگر اين‌چنين كرد ياد * كه چون معتضد جان « 1 » شيرين بداد نشد هفته‌اى كس بر عمرو مير * فروماند در حبس روشن‌ضمير فروشد به غم عمرو دل پر ز تاب * شكم مانده خالى ز نان و ز آب عزيزى بدان ذل خوارى بمرد * روان را در آن سوگوارى سپرد شنيدم ز گوينده‌اى ياد گير * كه چون عمرو شد بر خراسان امير به كاريز كردن هوس « 2 » داشتى * بدان كارها دسترس داشتى به هرجا كه رفتى روان كردى آب * چنين بود آيين آن كامياب فزون‌تر ز اندازه كاريز كرد * سرافراز تيغ هنر تيز كرد بدان تا شدى خاك ره آبگير * بدى هفتصد چرخ در خيل مير به جايى كه خسرو فرودآمدى * ز خاك اندر آواز رود آمدى ز قنات « 3 » . . . . . از چرخ كردن هزار * فزون بود در لشكر شهريار ز سيصد گز افزون بدى چاه پيش * بديدى بدين رسم‌ها راه خويش يكى هفته آن شاه بيمار شد * دل هرتنى پر ز تيمار شد چو رخ را سوى صحت آورد شاه * بپرسيد از وى يكى نيك‌خواه كه بنماى تا آرزوى تو چيست * چو از خوردنىها درونت تهى است چنين داد شاه دلاور جواب * كه دارم به دل آرزوى كباب بلى از جگر بند كاريز كن * بدين كار شو خنجرى تيز كن مرا آن سگان جان و دل خورده‌اند * درون مرا پر ز خون كرده‌اند دو صد بار از بهر يك قطره آب * دلم بيش باشند ( ؟ ) كرده كباب كنون مردن معتضد گوش دار * به چشم خرد گير از اين اعتبار درآمد بدان مرد آكنده گنج * ز تأثير اين هفت سياره رنج ز اول نَقَرس آمد او را پديد * رخش گشت مانندهء شنبليد از آن پس شد از تشنگى خشك‌لب * فزودش بدان رنج‌ها نيز تب مزاجش ز خشكى شد از اعتدال * الف‌قامت نامور شد چو دال

--> ( 1 ) جان معتضد ( 2 ) همين ( 3 ) فتاو