حكيم زجاجى

802

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو نزديك شهر آمد [ آن ] شهريار * بيامد برش مهتر آن ديار بر مهتر آورد حمل گران * به نزدش نهادند از هركران ز مهتر مقام پدر چشم داشت * به دل [ در ] از او معتضد خشم داشت به دو ز آن بر و بوم سرور نداد * نهال مرادش از آن بر نداد سوى قلعه‌اى رفت ناگاه مرد * بدان مير عاصى شد از راه درد ز عصيان او باخبر شد امير * بر قلعه آمد روان شيرگير گرفت از ره كينه اندر حصار * درآمد سپاه از يمين و يسار ندادند آن قلعه تا چار ماه * نبد هيچ‌كس را بر آن جايگاه سرانجام شد كار بر خلق تنگ * يكى را نبد نيز پرواى جنگ بگنديد در مصنع قلعه آب * نماندند آن خلق را خورد و خواب بمردند مردم بر آنجاى زار * به لب تشنه و چشم‌ها سيل‌بار چو شد كار بر مردم قلعه سخت * به يك‌بار برگشت از آن مير بخت چو درماند از آن شاه زنهار خواست * به زنهار شد كار آن مرد راست ورا مير فرخنده زنهار داد * به درگاه خود مرد را بار داد بدان شاه بسپرد سرور حصار * در آنجا گهر بود و زر بىشمار ز بالا كشيدند يكسر به زير * نگردد كس الا كه از خاك سير چو طاو [ و ] س كامش برآورد پر * به فرزند بسپرد آن بوم‌وبر به بغداد بازآمد آن شهريار * از او گشت گيتى چو خرم‌بهار به بحرين و صنعا چنان كم شنيد * ز ملحد بسى مردم آمد پديد چو بد قوتى اختر شوم را * گرفتند آن برزن و بوم را بسى قرمطى اندر آن بوم‌وبر * كشيدند بال و گشادند « 1 » پر از آنجا سوى باديه تاختند * در آن حاجيان آتش انداختند به راه اندرون كاروان‌ها زدند * سر و زر ز بازارگان بستدند بدان قوم بد خون مؤمن حلال * بخوردند و بردند فرزند و مال بر ايشان يكى پارسى بود مير * كه چون او نبودست تيره‌ضمير

--> ( 1 ) گشادن