حكيم زجاجى

796

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

مگو زور و زر دارم و ملك و مال * كه زودت كند آسمان پايمال بدين يك نفس هست يكسر گرو * پى اين همه تا توانى مرو چو خورشيد اقبال صفاريان * فروشد به خاك اندرون ز اين ميان ببردند عمر گزين را چو مست * نشاندند در خيمه‌اى بسته‌دست موكل بر آن نامور چند مرد * سران سپه با سلاح نبرد به خيمه درون عمرو بر پاى بند * نشسته سراسيمه و مستمند نماز دگر بد ، نبد خورده هيچ * دلش بود از دست غم پيچ‌پيچ همى كرد از خيمه بيرون نگاه * يكى مرد فراش را ديد شاه ورا پيش خود خواند و گفت اى پسر * نظر كن كه ما را چه آمد به سر ز ناگه بمانديم خسته‌جگر * گدازان در آب عنا چون شكر شكم گرسنه پاى در بند سخت * مرا يار شو اندر اين كار سخت پى من روان آبكى گرم كن * به دانش برو سنگ را نرم كن چو بشنيد رفت آن جوانمرد زود * بياورد آتش‌زنه همچو دود بزد سنگ بر آهن سخت‌روى * فتاد از سر هردو اندر ز كوى ز كو آهن و سنگ چون برفروخت * چو افكند هيزم بدانجا بسوخت بياورد سطلى چو ديگى بزرگ * همان گوسپندى به كردار گرگ بيفكند و ببريد از آن تخته سر * دميدش زمانى به باد آن پسر دمش داد و بركند از آن تخته پوست * نه دشمن به كارآمد آنجا نه دوست چو فارغ شد اندام آن پاره كرد * ز صد گونه آن مهربان چاره كرد چو آب آمد از تاب آتش به جوش * به گردون همى رفت ز آن‌سان خروش بشد مرد فراش بهر پياز * بيامد سگى همچو گرگ و گراز سگ گرسنه دل ز جان برگرفت * به دندان يكى استخوان برگرفت دهان سگ كارزارى بسوخت * از آن استخوان كام او برفروخت برآورد سردستهء ديگ شاه * فتادش به گردن در از گرد راه به تك رفت سگ تابه با خود ببرد * به كار جهان دل نبايد سپرد بخنديد عمر گزين ز آن شگفت * يكى ز آن دليران بدان شاه گفت چه خندى در اين نامرادى و بند * جوابش چنين داد آن ارجمند