حكيم زجاجى
797
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كه اين خندهء من به بازى مدان * حقيقت شمار و مجازى مدان من آنم كه بودم همى « 1 » شهريار * بر اسب بزرگى و دولت سوار به گردم « 2 » سواران با فر و زور * همه عالم اسباب و رخت و ستور سحر آلت مطبخم هركه ديد * هزار و صد و سى شتر مىكشيد هم امروز ديگ مرا پر ز جوش * سگى مىبرد برنهاده به دوش اگر چشم دارى نظر برگمار * مكن تكيه بر بالش روزگار كه اين كامرانى نماند به تو * جهان و جوانى نماند به تو دهد هرچه خواهى برو بر فراز * ستاند به زودى دگربار باز دل ما چو سنگ است بىآب و شرم * نمىگردد آخر يكى بار نرم به دل بايد از چشمها آب داد * نبايد به شب ديده را خواب داد سماعيل احمد فرستاد مرد * به نزديكى عمرو دل پر ز درد كه اى مير انديشه در دل مدار * كز اينسان بود گردش روزگار نمانم كه بر تو وزد « 3 » باد سرد * نشيند ز غم بر درون تو گرد نخواهم ز شاه جهان خون تو * كنم سرختر روى گلگون تو به گردون رسانم كلاه تو را * زنم بر فلك بارگاه تو را چنين داد عمر دلاور جواب * كه جاويد زى اى شه كامياب به ما بر سر آمد كنون روزگار * نباشم از اين پس دمى كامكار مرا معتضد زنده اندر جهان * نماند تو جاويد بر جا بمان و ليكن تو مردى بر من فرست * كه باشد توانادل و تندرست فرستاد حالى يكى را برش * كه بودى پر از طيب دانش سرش چو آمد بر عمرو ، زيد دلير * سرافراز يل ، نامبردار شير ز بازو يكى [ بند ] بگشاد مير * برون كرد از او كاغذى بىنظير به دو داد و گفتا بر مير بر * كز اينجا خورد بىگمان مير بر بگويش كه اين نسخهء گنجهاست * كه برده در او بىكران رنجهاست تو را لشكرى هست بىبرگوساز * به لشكر بده مال و سر بر فراز
--> ( 1 ) سخن ( 2 ) نكردم ( 3 ) زند