حكيم زجاجى

795

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بر عمرو شد ناگهان نامه‌بر * بيامد دلاور چو مرغى بپر سپه بود با او دو ره چل هزار * كمر بسته يكسر پى كارزار سراسر به جوشن بپوشيده بر * به پولاد چينى نهان كرده سر چو خورشيد زد بر سر كوه تيغ * ز لشكر هوا گشت پرگرد و ميغ دو لشكر به هم بازخوردند زود * از آن آتش رزم برخاست دود برآمد ز هر جاى آواى ناى * دم‌سنج و افغان رومى دراى ميان اندرون كوس و رويينه خم * بغريد چون شير از گاو رم به قلب اندرون عمر دل بىقرار * بر اسبى نشسته چو باد بهار كميتى تكاور عقيلىنژاد * به تيزى چو آتش به تندى چو باد يكى اسب بد سركش و تند و تيز * چو پيدا شد آن فتنه و رستخيز چو بشنيد آواز كوس اسب تند * ز تيزى او تيغ خور گشت كند دگر غرش كوس نشنيده بود * از آن رزم و پيكار كم ديده بود چنان از كف نامور دركشيد * سوى لشكر دشمنان سركشيد كميت دل‌افروز شه را ببرد * بدان سروران بخارا سپرد به پشت اندرش بر زمين زد چو باد * يكى نامور بود نامش قباد پياده شد از اسب و دستش ببست * بر مير بردش به كردار مست دليران چو ديدند شه را اسير * گريزان برفتند برسان تير در آن رزم و كينه سپهر نگون * يكى را ز بينى نياورد خون ندادست كس در زمانه نشان * ميان بزرگان و گردن‌كشان كه بر هم فتد ز آن نشان لشكرى * يكى برنيارد به كين خنجرى ز چندان سپاه اندر آن داروگير * به‌جز مير لشكر نگردد اسير خداوند را ز اين نشان كارهاست * چه بر خود كنى تكيه‌اى كان خطاست به يزدان بر اى نازديده پناه * چه نازى به زر و به زور و سپاه مدد ز او طلب تا شوى كامكار * نه از اسب و شمشير و مرد و سوار چو از اسب و زين بود ناز سوار * پياده گرفتار شد شهريار چو بر اسب زد تكيه زود اوفتاد * به گيتى كسى خويشتن‌بين مباد بدين يك دو روزه بزرگى مناز * نگه كن پس هرنشيبى فراز