حكيم زجاجى

675

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

تو را منتصر نام كردم بجاى * تو خود منتظر گشتى اى تيره‌راى پى مرگ من منتظر گشته‌اى * ز راه نكوهيده برگشته‌اى نباشى جفاپيشه [ ز انديشه پاك ] * به زودى فرورفت خواهى به خاك ز من در درون خشم دارى همى * سوى مرگ ما چشم دارى همى بدانم كه دارى به خونم شتاب * پس از من نباشى دمى كامياب چو بشنيد گفتار آن خوب‌كيش * ز شرم بزرگان سر افكند پيش برون شد ز پيش پدر دل به درد * جگر خسته ز آن غصه و روى زرد برآمد « 1 » بر اين مدتى روزگار * به دو روزه ناگاه بربست بار نمود از فلك ماه شوال روى * چو نعل سمند شه نامجوى بزرگان برفتند و كردند عيد * به ناز و طرب نان بخوردند عيد نخورد اندر آن روز خسرو شراب * دلش بود از دست دشمن خراب نيارست مى خورد آن شهريار * سراسيمه بد جعفر نامدار پريشان بد آن نامور تا سه روز * چهارم چو بفروخت گيتىفروز نديمى به شاه سرافراز گفت * كه اى شه چرايى تو با غصه جفت همه كار عالم به كام تو گشت * سپهر و ستاره غلام تو گشت ز مشرق به مغرب كنون نام توست * همان توسن آسمان رام توست از اين‌گونه قصرى برآورده‌اى * سرش را به تاج فلك برده‌اى به گيتى بهشت برين ساختى * بدين‌سان سرايى بپرداختى در او جاى شادى و مى خوردن است * مقام نشاط و طرب كردن است چرا دست كوتاه دارى ز جام * ز گيتى چرا برنگيرى تو كام بفرماى تا رطل و جام آورند * به جاى مى پخته خام آورند مى ناب در جام ريزند زود * كه داند ز راز سپهر كبود بفرمود خسرو به ساقى كه خيز * مى راوق از شيشه بر جام ريز غم بود و نابود تا كى خوريم * بياييد تا شادمان مى خوريم فكندند فرشى در آن نوسراى * كز آن جنس كس را بند هيچ جاى

--> ( 1 ) برين برآمد