حكيم زجاجى

789

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كه شد احمد [ و ] پور آن پايمال * صفاهان از او مانده پرملك و مال بمرد آن سرافراز و شد در نهفت * ز مرگش فلك دست بر سر گرفت دو پور است او را يكى عمر نام * دگر بكر فرخندهء خويش‌كام چو گشتند باهم پر از كيد و مكر * پراكنده‌دل گشت با عمر ، بكر سپه جمله با عمر گشتند يار * فكندند بكر گزين را ز كار سوى معتضد بكر خودكامه مرد * ز جور برادر يكى نامه كرد فرستاد بىمر هدايا برش * گران بود با آن دلاور سرش هداياى بكر گزين بازداد * بر آن كامران نام عصيان نهاد چو از معتضد بكر « 1 » نوميد شد * به دست اندرش عود چون بيد شد فرستاد بكر سرافراز تيز * بر معتضد مرد و بسيار چيز به دو داد عهد ولايت امير * چو خورشيد شد مرد روشن‌ضمير گرفت آن بر و بوم بر وى قرار * به گردون برآمد سر تاجدار يكى خواجه در شهر بغداد بود * كه سادات را دل به دو شاد بود برآنم كه بازارگان بود مرد * از او با خليفه كسى غمز كرد كه آيد ز گيلان و مازندران * بر نامبردار حملى گران به آل على مىدهد آن درم * به دادن ندارد دل خود دژم ز نزد ابو احمد ورد نام * بيامد يكى مرد و مالى تمام بياورد نزديك آن نامدار * چه فرمايى اى خسرو كامكار بخوان گفت آن خواجه را پيش من * برفت و بخواندش بر انجمن چو آمد بر معتضد مرد كار * ثنا گفت بر سرور روزگار خليفه ورا خواند نزديك خويش * سخن گفت با او ز اندازه بيش بپرسيد از او باز احوال زر * بگفت آن حكايت به دو سربه‌سر كه نزدم همه سال سيم آورند * اگر چند از اين ترس و بيم آورند دهم من به سادات آن زر و سيم * ندارم به تختت ز كس ترس و بيم برم سيم باشد كنون صد هزار * چو فرمان دهد شاه والاتبار

--> ( 1 ) معتصم عمر