حكيم زجاجى

790

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به مخزن سپارم بدارم نهفت * به دو معتضد از سر مهر گفت كه آن سيم آل على را سپار * مينديش از كس در اين روزگار در اين شهر مىباش خندان و شاد * كه بر تو نيارد زدن تندباد مرا با بزرگان دين كار نيست * وز ايشان به دل در مرا بار نيست تو پيوسته تيمار آن قوم دار * به دل در همه دانهء مهر كار چو آرند نزدت زر از هركنار * به آل على آشكارا سپار ز كس اين سخن را مگردان نهان * بگو آشكارا به خلق جهان سپردست در خواب حيدر به من * بزرگان خود را در اين انجمن از ايشان اگر عمر يابم بسى * نمانم كه درويش باشد كسى كسانى كه كار جهان ديده‌اند * از او اين نكويى پسنديده‌اند بر آن مهربان مهتر بىقرين * كند هركه باشد ز جان‌آفرين كنيزى بدى معتضد را ز روم * نكومنظر و پاك و نغز و خدوم بر خود چو شه سر برافراشتى * ورا از همه بيشتر داشتى ز مير جهان نازنين بار داشت * دل شاه از اين‌روى تيمار داشت چو نه مه به سر شد پسر زاد ماه * بگفتند حالى به فرزانه‌شاه جهاندار بو جعفرش نام كرد * به ديدار او جانش آرام كرد پسر ميوهء باغ كام است و ناز * پدر ز او شود خرم و سرفراز كند پور مقبل عدو را زبون * شود گردن دشمنان سرنگون چو فرزند شايسته سر بركشيد * مى از جام عقل و هنر دركشيد بياموخت علم و برآورد سر * پدر شادمان شد ز كار پسر ورا معتضد ، مقتدر نام كرد * به ديدار او جانش آرام كرد به وقتى كه آن كار يك‌رويه بود * ابو الجيش « 1 » پور خمارويه بود ورا دخترى بود مهتر بخواست * بدان جفت شد پادشاهيش راست بد آن دختر از نسل طولون ترك * زنى بود زيبا به غايت بزرگ خمارويه را با غلامان مست * خوش افتاده بودى به كارى كه هست

--> ( 1 ) ابو الحبس