حكيم زجاجى

782

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

خلافت نبودش ز نه سال بيش * نماند آن پسنديده بر حال خويش نبد عمرش افزون ز چل سال و پنج * چو بيرون شد از بارگاه سپنج كنيزى بدى مادر او ضرار « 1 » * ضررهاش زو اندرآمد به كار ميان سران حكم كردى مدام * گهى دانه انداختى گاه دام دل معتضد بود درياى علم * درونش همه سال ماواى علم چو بر تخت شد آفرين ياد كرد * بر آن كس كه اين ملك بنياد كرد ثنا گفت بر كردگار قديم * خداوند دانا و پاك و حليم به من گفت اين كار يزدان سپرد * نخواهيم كس را به بد نام برد هر آن كس كه پير است باب من است * رخ روشنش آفتاب من است جوانان مرا چون برادر شدند * به عزت ز ناهيد برتر شدند همان كودكانم جگرگوشه‌اند * عيان گشت ، اميد را خوشه‌اند كسى باب خود را نخواهد بدى * كه هست اين سخن يك‌به‌يك ايزدى برادر شده بود از روى داد * نشايد به بد كرد از او نيز ياد پسر خود جگر بند و جان من است * بر مهتران اين سخن روشن است موفق كه بد باب آن شهريار * ز مردى نبودش به صد شهريار به هيبت چو مردانه منصور بود * از آن پرهنر بدخويى دور بود وگر معتضد را به عقل تمام * بزرگان نهادند سفاح نام از آن پيش امامت زبون گشته بود * لواى بزرگى نگون گشته بود به ايام او بارور گشت باز * نهال شده خشك ، تر گشت باز ز تركان خلل‌ها پذيرفته بود * جهان ترك كشورستان گفته بود نبد مانده آن جامه را پود و تار * چو شب ، روز بُد گشته تاريك و تار چو شد معتضد نامدار و امام * پديد آمد اندر خلافت به نام لب جان شاهى حلاوت گرفت * بهار بزرگى طراوت گرفت پديد آمد آن روزگار مهى * به اوج فلك رفت كار شهى زبون گشت ترك از شكوه امير * فرورفت پاى غلامان پير

--> ( 1 ) ضرار بن الخطاب