حكيم زجاجى

674

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

وصيف و شرابى و موسى چو شير * نشستند اندر كمين‌گه دلير كه تا فرصتى كى به دست آورند * كه در كار جعفر شكست آورند همان منتصر سرور كامياب * شب و روز با باب خوردى شراب پدر آن‌چنان با پسر بد به كين * كه مىخواست زد آسمان بر زمين چو ماه صيام اندرآمد ز راه * ز مى دور شد جعفر دين‌پناه شب و روز در كار بيدار بود * و ليكن فلك اندر آن كار بود نبد بندگان را مجال بدى * كه هشيار بد جعفر از بخردى در انديشه بد جعفر نامدار * كه تا چون برآرد ز دشمن دمار بيفتاد از هردو روى اتفاق * دل نامداران همه بر نفاق به هنگام افطار فرزند شاه * زدى خيمه ناگاه در بارگاه چو نزديك جعفر فراز آمدى * دلش جفت گرم و گداز آمدى نكردى در او باب هرگز نگاه * بدى پيش چشمش چو مار سياه بگفتى نديمان خود را امير * كه با پور او اندر آن داروگير پراكنده گفتند از بيخودى * زدنديش سيلى ز نابخردى كسى حق شه‌زاده نشناختى * خيو در رخ سرو انداختى شدى فتح خاقان ز راه جفا * زدى سيليش ناگهان بر قفا سرافراز از آن درد بگريستى * كه داند كه شه‌زاده چون زيستى به دل درگرفتى و بودى خموش * نگفتى حديث و نكردى خروش از آن پيش بنشستى آن نازنين * در آن انجمن با كلاه و نگين چو اين رنج بنشست در جان شاه * دگر بيش ننشست در پيشگاه ستادى به نزد وشاقان به پاى * چو سگ بود در مسجد آن پاك‌راى شبى كرده بودند بىمر فسوس * بر آن نامور مردم چاپلوس از آن درد و غم طاقتش طاق گشت * مكن عيب گر آن پسر عاق گشت روان گشت بر خاك از چشمش آب * به جعفر چنين گفت كاى كامياب خلافت ز اندازه اندرگذشت * چه پايى ، كنون آبم از سر گذشت بفرماى كشتن مرا تيزتر * شدى دم‌به‌دم فتنه‌انگيزتر به دو گفت جعفر كه يزدان پاك * تو را كرد خواهد به زودى هلاك تو بر قصد جانم كمر بسته‌اى * بسى طرف از اين كار بربسته‌اى