حكيم زجاجى
778
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
برادر بد او را يكى خوشكلام * كه خواندى پدر عمروليثش به نام يكى چشم آن مير پوشيده بود * وز آن بادهء غصه نوشيده بود پى چشم بودى دلش جفت درد * يكى نيك روشندرون بود مرد به مردى بد آن نامبرده چو شير * برآمد به جاى برادر دلير به نزد خليفه ، به دست سران * فرستاد فرزانه حملى گران به كار برادر از او عذرخواست * وزين جاى شد پادشاهيش راست خزينه فرستاد بىمر « 1 » برش * گرفت از طريق كرم در زرش دل معتمد را به زر نرم كرد * درونش به تاب وفا گرم كرد از او معتمد نيز خشنود گشت * زيان دل آن دو تن سود گشت وز آن بوموبر عمر خندان و شاد * به حد سجستان درآمد چو باد وز آنجا به رى كامران روى كرد * ز خون سران بر زمين جوى كرد چو آمد به رى سرور تيز راى * به بيرون نهاد از خط امر پاى دلش با خليفه دگرگونه گشت * بساط نشاط از درون درنوشت اميرى ز ميدان « 2 » مهتر بكشت * وز آن كار شد روزگارش درشت خليفه به بغداد آگاه شد * كه آن بدنشان گبر گمراه شد چو با معتمد بدگمان هزل كرد * به منبر برآمد ورا عزل كرد بر او كرد لعنت فزون از شمار * فرستاد هر جاى چندى سوار كه بر عمرو بن ليث لعنت كنند * به سنگ تعب گردنش بشكنند نخوانند او را از آن پس امير * زنندش چو بينند ناگه به تير خطيبان هرشهر شيب و فراز * به نفرين او لب گشادند باز چو آگاه شد عمرو سر بركشيد * ز رى سوى سامره لشكر كشيد موفق بيامد به رزم امير * ستادند مردانه در داروگير موفق هزيمت شد از جنگ عمر * شكسته بيامد سوى عين تمر دل عمر بدفعل بر جنگ بود * به سختى تو گفتى مگر سنگ بود در آن شهرها جور و بيداد كرد * چو پرخشم شد قصد بغداد كرد
--> ( 1 ) مد ( 2 ) اميرى زمين آن