حكيم زجاجى

779

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو عمر بداختر جفاپيشه شد * امام جهان ز او پرانديشه شد فرستاد نزد دلاور پيام * كه تيغ جفا برمكش از نيام چه خواهى ، بخواه از من اى كامران * از اين كينه و جنگ شو بر كران دهم آنچه خواهى و فرمان كنم * در اين با شما عهد و پيمان كنم از او نامور شهر بغداد خواست * اميرى آن بوم آباد خواست به دو داد اميرى و چيزى نگفت * و ليكن دلش بود با غصه جفت بفرمود تا بر ميان علم * نبشتند نامش به نوك قلم ز نامش نهادند بر زر نشان * سرافراز شد پيش گردن‌كشان بخواندند در خطبه نامش ز پاى * شنيد اين خبر شد روان باز جاى ز انديشه و بيم كردند اين * نه از رسم اسلام ، و از راه دين از آن بوم‌وبر نامور دور شد * خرامان به شهر نشابور شد موفق ز سامره آمد به رى * فروتر ز جمشيد و كاو [ و ] س كى در آن شهر بد پور عبد العزيز * گزين احمد آن مهتر باتميز بترسيد و از رى بشد تا نهان * سراسيمه آمد سوى اصفهان موفق سوى اصفهان كرد راى * به درد آمدش اندر آن راه پاى به عرق النسا درد او سركشيد * نَقَرس آمد اندر رگ و پى پديد به شهر صفاهان درآمد ز راه * ز دردش همى رفت بر چرخ آه موفق در آن شهر بيمار شد * دل دوستان جفت تيمار شد بناليد و ناليدن سخت زار * بباريد از ديده خون بر كنار طبيبان ز هرجا فراز آمدند * چنان سوز را چاره‌ساز آمدند . . . نهادند سودش نبود * زمان تا زمان رنج دل مىفزود « 1 » بر او عيش خوش گشت ناخوش ز بخت * نشد نرم يك لحظه از درد سخت چو مىيافت پايش از آن‌گونه درد * بفرمود مهد آن سرافراز كرد سرافراز دين در عمارى نشست * گرفتند آن پايه‌ها را به دست كشيدند مهد موفق به دوش * همى كرد از درد هردم خروش

--> ( 1 ) ربود