حكيم زجاجى

775

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بر اسبان سواران چون پيل مست * گرفتند شمشير و نيزه به دست چو يعقوب از آن خيل شد باخبر * هماى مرادش برآورد پر بفرمود تا بردميدند ناى * چو درياى قلزم درآمد ز جاى به جوش آمد از خشم جان و دلش * كه بود از بدى عين آب و گلش چو صف بركشيد آن دو لشكر به ساز * به پيش اندرآمد خليفه چو باز به آواز گفت اى سران گزين * منم پور عباس باآفرين امام جهانم به اصل و نسب * سپهر عجم آفتاب عرب پدر نام من بو محمد نهاد * ز عباس فرخنده دارم نژاد پسرزادهء عم پيغمبرم * سوى راه حق خلق را رهبرم هر آن كس كه شمشير در روى من * كشد ، آيد از پى چو در سوى من نباشد وجود وى از آب پاك * فروبرد بايد سرش را به خاك بدانيد كاين مرد از دين برى است * ز روى خطا بر ره كافرى است شما را به دوزخ فرستد همى * نهفته دهد هريكى را دمى بدانيد كاو دشمن دين ماست * درون دل آكنده از كين ماست هرآن كاو بود مؤمن و دين‌پرست * نيارد به آزار ما نيز دست نسازد به فرمان آن گبركار * بيايد به نزديك ما كامكار ز دل مهر اين گبر بيرون كنيد * دل بدسگالش پر از خون كنيد خراسانيان يكسر آواز او * شنيدند در پردهء ساز او ز خيل بداختر برون آمدند * به شمشير جوياى خون آمدند برفتند نزد خليفه چو باد * بر نامور خاك را بوسه داد خليفه چو آتش درآمد ز جاى * به دست اندرون نيزهء سرگزاى بزد بر صف دشمن بدنشان * سر تيغ‌ها ابر شد خون‌فشان چو شمشيرها را برافراختند * به پاى سران در ، سر انداختند همه دشت دست و سر و پاى بود * زده چنگ سرنيزه در ناى بود هراسى درآمد بدان انجمن * بيفتاد سرو سهى در چمن بترسيد يعقوب بنمود پشت * چو ديد آن‌چنان حمل‌هاى درشت به صفاريان اندرآمد شكست * به يك‌بار از هم بدادند دست