حكيم زجاجى

776

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به جا رخت و بنگاه بگذاشتند * ره بىره از بيم برداشتند از آن بس كه بر باد دادند سر * سوى رامهرمز نهادند سر فرودآمد آنجا سگ بدنژاد * فرستاد هرجا رسولى چو باد ز هركشورى لشكرى خواند پيش * هم از خلق بيگانه و قوم [ و ] خويش در گنج‌هاى نهان كرد باز * درم داد بىمر به هرمرد باز به گنج گران لشكر آباد كرد * دل سركشان را به زر شاد كرد دگرباره بادى به سر درگرفت * سپه را از آن جايگه برگرفت شد از كار او معتمد را خبر * دلش گشت از آن گبر زيروزبر رسولى فرستاد بينا برش * بدان تا سوى طاعت آرد سرش فرستاده گفتا به لشكرپناه * كه خود را مگردان به تندى [ ز ] شاه ببين صنع بيچون به خويش آى باز * مكن كار كوتاه بر خود دراز نظر كن ببين قدرت كردكار * به دل در فزون تخم كينه مكار عراق و خراسان سراسر توراست * به دل در مرادت فزون‌تر چراست برو بر سر پادشاهى خويش * چرا راه دوزخ گرفتى به پيش بخنديد يعقوب و ز آن برشكفت * فرستاده را از سر خشم گفت كه من سر نتابم ز رزم امام * به زودى كنم كار او را تمام يكى را فرستاد مير از فراز * بياورد نان جوين و پياز فرستاده را گفت كاندر نگر * از اين پيش مردى بدم پيشه‌ور مرا در جهان روگرى بود كار * چو شد يار من گردش روزگار بزرگى و فرمان‌دهى يافتم * گرفتم جهان تيز بشتافتم پدر رويگر بود و من نيز هم * مرا كار با پتك بودى و دم ز دكان برون آمدم ناگهان « 1 » * گرفتم به مردى سراسر جهان سپهر و ستاره مرا يار بود * همه كار من رزم و پيكار بود اگر چشم‌زخمى درآمد به كار * نترسم من از گردش روزگار خورش بيشتر من از اين داشتم * بدان‌گه نه تاج و نگين داشتم

--> ( 1 ) ناكان