حكيم زجاجى

774

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به محراب و منبر درآرد شكست * دل آن بدنشان اندر اين كار بست كند كعبه « 1 » اين گبر بدرگ خراب * بريزد روان خون مردم در آب سپاه خراسان به صدق و صواب * بدادند آن كامران را جواب كه ما جمله مؤمن‌دلانيم پاك * بر اين بدسگالان فشانيم خاك گر اين مرد را با تو دل هست راست * درونش ز اسلام و ايمان جداست بريزيم خونش بر اين خاك زود * برآريم از آن مرد بدكار دود تو را يار باشيم در رزمگاه * بياييم نزد تو يكسر سپاه امام جهان را ز دل بنده‌ايم * به مهرش دل « 2 » و ديده آكنده‌ايم كه دانست كاين كافر بىوفا * به رزم تو آيد ز جور و جفا اگر با تو يعقوب سازد نبرد * به نيزه ز جانش برآريم گرد وگر سر بپيچد ز فرمان تو * برون آورد دل ز پيمان تو دلش را به خنجر ز تن بركنيم * به گرز گران گردنش بشكنيم چو آمد فرستادهء مهتران * از آنجا به نزد عراقى سران بگفت آن سخن پيش خيل عراق * دل جمله بد جفت كيد و نفاق نكردند گفتار فرزانه گوش * دل بدنژادان درآمد به جوش بگفتند ما كهتر مهتريم * ز فرمان او يك نفس نگذريم از او جامه و سيم و زر يافتيم * بزرگى و تاج و گهر يافتيم به ما سيم و زر داد اسب و ستام * همان باغ با راغ و رخت و غلام بدان تا گه كوشش و گيرودار * ورا از دل و ديده باشيم يار چگونه ز فرمان او سركشيم * همه تيغ‌ها را ز كين بركشيم عدوى ورا زير خاك آوريم * ز رزم خليفه چه باك آوريم سپيده كه سلطان چارم سراى * بياراست گيتى به روى و به راى برآمد خروشيدن طبل باز * روان شد سپاه از نشيب و فراز به لشكر بفرمود حالى امام * كه تا بركشيدند تيغ از نيام دو صف بركشيدند يكسر سپاه * جهان گشت از گرد لشكر سياه

--> ( 1 ) كينه ( 2 ) درو