حكيم زجاجى
770
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
50 بيامد به نزديك ما نامجوى * روان كرد از چشم بر روى جوى چنين گفت با بندهاى شهريار * كه رو سوى زندان چو باد بهار بپرسيد منصور جمال را * بياريد نزديك من حال را برفتند و آورد يك مرد پير * شده موى چون قير ، همرنگ شير ز چرخ كيانى كمان گشته پشت * عصايى گرفته ز پيرى به مشت چو ديدش بدانسان شه نامجوى * ورا گفت احوال خود بازگوى چه مانى « 1 » به زندان درون مانده پست * چه آمد ز تو مرد بىپا و دست بدان شاه ، منصور جمال گفت * كه بيرون كنم راز خويش از نهفت من اى مير دين يك شتر داشتم * به خانه عيالان پر داشتم من آن بىزبان را كرى دادمى * زمانى به جايى ناستادمى از آن بود قوت عيالان من * ببخشاى بر جان نالان من به موصل يكى سال كارى نبود * براى شتر نيز بارى نبود به سامره رفتم ز موصل به درد * شتر با من ، از بهر آن كاركرد در آن بوم ده دزد بد راهزن * از ايشان جهانى به رنج و حزن ز سامره ناگه سوارى هزار * برفتند پويان براى شكار در اين كوه ده دزد را يافتند * چو ديدندشان تيز بشتافتند گرفتند و بستندشان دست و پاى * يكى مرد منهى با عقل و راى به نزديك دستور نامه نبشت * بيان كرد در نامه از خوب و زشت كه ما را خدا داد فتح و ظفر * گرفتيم از رهزنان ده نفر سوارى بر آن رهزنان بود مير * بناليد يكدم به زارى چو زير بدان سروران داد مالى عظيم * به خروارها بيش بد زر و سيم چو ديدند زر مردم ارجمند * گشادند حالى دو پايش ز بند بر اسبش نشاندند و شد همچو باد * به دو جان شيرين درم بازداد چو منهى بر آن نامه ده گفته بود * به الماس دانش گهر سفته بود سران سواران با دستگاه * نيارست نُه برد نزديك شاه
--> ( 1 ) چو آيى