حكيم زجاجى
771
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بر آن راه بنشست نخجيرجوى * مرا ديد بر اشترى خيرهروى يكى خنجر آبگون بركشيد * ز اشتر مرا سرنگون دركشيد همانجا دو دست و دو پايم ببست * به من گفت آن كافر بتپرست كه تو يار اين راهزنان بودهاى * شتر از يكى گله بربودهاى « 1 » شتر بستد از من مرا بند كرد * به بندم دل خويش خرسند كرد مرا نيز با رهزنان برد مرد * به زندان درافكند و محبوس كرد بماندم به زندان درون پنج سال * ز مويه چو مويم ، ز ناله چو نال گناه و خطاى من اين است و بس * كه گفتم بر خسرو از پيش و پس بر او معتمد ساعتى خون گريست * به دل گفت غافل نخواهيم زيست يكى بدره زر شاه با دين و داد * همان دم به منصور جمال داد فراوان بر او آفرين كرد پير * وز آنجا روان شد به كردار تير مثالى نبشت از پىاش نامدار * به موصل پى پير سرگشته زار كه هرسال يك بدره سيمش دهند * در آن شهر درّ يتيمش دهند نديمى بپرسيد از آن شهريار * كه چون گشتى آگاه از اين كاروبار به دو معتمد گفت كاى كامياب * در آن دم كه من سر نهادم به خواب بيامد برم مصطفاى امين * به من گفت كاى مير روى زمين به زندان درون است يك مرد پير * ندارد گناهى و ماندست اسير ورا هست منصور جمال نام * برون آر آن مرغ ما را ز دام نكويى كن اى مير با مرد پير * حديثى كه مىگويم آسان مگير به فرمان پيغمبر كردگار * شد اين راز پنهان برم آشكار موفق برادر بد آن شاه را * كه طعنه زدى روى او ماه را به رزم اندرون برقعى را بكشت * در آن دم كه شد تيز و تند « 2 » و درشت از اين پيش احوال او گفتهايم * به الماس معنى گهر سفتهايم وزيرش عبيد اللّه . . . . . . . بود * ز يحياى خاقان سر تيز بود موفق شد آن سال مير يمن * چو سروى خرامان بد او در چمن
--> ( 1 ) بود ( 2 ) تنگ