حكيم زجاجى

764

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

نبودى ورا حارس و پاسبان * نباشد به گيتى چنان مهربان چو كردى خط عاجزى را نشان * ميان بزرگان و گردن‌كشان به دست خود آن سرور پرهنر * بدان شخص دادى و گفتى ببر بدان تا نيايد زر و سيم داد * بر او هرتنى آفرين كرد ياد ورا پيشكارى يكى روز گفت * كه اى نامور شاه با درد جفت هرآن‌گه كه خطى دهندت به دست * بزرگان دانا و خسروپرست ستانند حالى . . . . . . . . . . . ز مرد * بفرمود مهتر چو انديشه كرد كه تا در زمان خانه‌اى ساختند * به كيوان سرش را برافراختند يكى غرفه كردند نزديك راه * بر او پنجره بست دربان شاه هر آن كس كه او رقعه‌اى داشتى * بر پنجره سر برافراشتى دل از درد و محنت بپرداختى * نبشته در آن غرفه انداختى جوابش نبشتى امير دلير * فكندى همان‌دم ز بالا به زير چنين تخم نيكى فشاندى مدام * دلاور از اينجا رسيدى به كام نكويى همى كرد يزدان‌پرست * ز دوزخ يقين مرد آسان برست بهشت برين نيك‌نامان برند * بر از بار راحت بزرگان خورند در ايام او كرد مردى خروج * برون شد چو خورشيد و مه از بروج به بصره ورا برقعى بود نام * كه پوشيده‌رخ بود مرد همام همى گفت روشن كه جدم على است * محمد مرا باب مردى ولى است ز بو طالب آمد نژادم پديد * مرا آسمان ز اين جهت بركشيد سخن‌هاى او بود يكسر دروغ * از آن شد بر مهتران بىفروغ بدان روستا مرد را بدنژاد * وز آن جايگه داد جان را به باد ورا مادرى بود . . . . . . و پير * نكوهيده و ناكس و كندوير ورا در جوانى اميرى بخواست * ز نسل على بود ، مىگفت راست بر او برقعى خويش را بازبست * وز آنجا روان كرد چون پيل مست سياهان زنگى در آن بوم‌وبر * برآورده بودند چون زاغ پر پى خواجگان سال و مه تخم‌كار * ندانست كس بندگان را شمار بشد برقعى دعوت آغاز كرد * دل اين سياهان ز ره باز كرد