حكيم زجاجى

765

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بپيچيدشان سر ز فرمان شاه * بر او جمع گشت از سياهان سپاه بَرِ آن دو رنگان پى داروگير * كمان و سپر داد و شمشير و تير برفتند در بصره چون پيل مست * گرفته همه تيغ و زوبين به دست همه خواجگان را بكشتند پاك * فشاندند بر فرق آن قوم خاك گرفتند بصره به شمشير تيز * برآمد از آن بوم‌وبر رستخيز سياهان جنگى بر از صد هزار * بر برقعى جمع شد بهر كار ز چرخش همه كار چون تير گشت * فرومايه‌اى بد ، جهانگير گشت ز گردون دون گشت كارش بلند * سر گردنان جمله در پا فكند مقامى قوى يافت آن بدنشان * سرافراز شد نزد گردن‌كشان شنيدم كه در بصره آن كندوير * فزون بود از چارده سال مير بجز غارت و قتل كارش نبود * به شوم‌اخترى مثل و يارش نبود به هنگام حج تاختن كرد مرد * بسى حاجيان را به حج قتل كرد به كعبه درون خون روان شد چو آب * ز شمشير آن كافر كامياب چو شد جور و بيداد كافر دراز * فرستاد مهتر يكى سرفراز موفق روان كرد و با او سران * گرفتند بر گردش از هركران بريدند از آن شوم بدكار سر * سوى ست ( ؟ ) بردند و انبار سر به بغداد بردند از آنجا سرش * تنش بد به بصره سگان را خورش ز دارى نگون اندر آويختند * بر آن مهتران خاك و خون ريختند ابو نصر ديلم در آن روزگار * كه بد شهر بغداد را شهريار سراى خليفه به غارت بداد * نه آيين دين بود و نه راه داد به هم برزد آن صحن كاخ و سراى * نماند اندر او نيز چيزى به جاى در و بام آن خانه بشكافتند * در آن جايگه سله‌ها يافتند همه سله‌ها پر سر خلق بود * ز مردم برآمد به عيوق دود ز گردن‌كشان سرورى بنگريد * سر برقعى در يكى ، شاه ديد رضا موسوى نيز آنجاى بود * چو ديد آن سر از دست برپاى بود بيازيد دست آن دلاور شگفت * سر برقعى ز آن ميان برگرفت بياورد سر مهتر كامياب * بشست آن دلاور به مشك و گلاب 230