حكيم زجاجى

96

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

اگر خوانم او را بر خويش ، گفت * ز بصره برانم من اندر نهفت [ همى سوى ] بصره روم زاين ديار * سرافراز عبد الملك نامدار بيايد به كوفه بگيرد به كام * فرو ماند آن سرور نيك‌نام 20 به كوفه شد و هيچ‌كس را نبرد * مگر نامبرده براهيم گرد ز عبد الملك نامه‌اى [ در نهفت ] * بر اهل كوفه سراييد و گفت ؟ ورقاى عصيان‌پذير * به قطر بن عبد اللّه « 1 » بىنظير بفرمود قيس و به پور عبير * كه نزد من آيند مانند تير كه تا كارتان پاك چون زر كنم * چراغى ز جود و كرم بركنم 25 وگر آمد . . . ز راه * بباشيد آهسته بر جايگاه چو مصعب به پيش من آمد به جنگ * نسازيد يكسر بدانجا درنگ شدند آن دليران به يك‌باره رام * جوابش نوشتند دل شادكام كه از دل تو را جمله هستيم يار * . . . تو را مىكنيم آشكار براهيم را وعده‌ها داده بود * برش نامه پنهان فرستاده بود 30 نگاه اندر آن نامه هرگز نكرد * چو مصعب بيامد ، بشد شيرمرد به مهر آنچنان نامه نزدش نهاد * بر او نامور آفرين كرد ياد سرش را ببوسيد و اندر كنار * گرفت و بگفت اى يل نامدار اگر با سخن رو نهان داشتند * به دل بر ز غمرى « 2 » نشان داشتند براهيم با مصعب مير گفت * چنين نامه‌ها نيز اندر نهفت 35 نبشتست زاين نامه‌ها بىشمار * نكردند با تو ، نهان آشكار به دو گفت مصعب كه تدبير چيست * در اين رزم و كين جز توام يار كيست براهيم گفت اى يل شيرگير * گرم از تو فرمان بود ، ناگزير زنم گردن اين سران پيش تو * وز اينجا كنم مرهم ريش تو ورا گفت مصعب كه اى نامدار * چگونه توان اين‌چنين كرد كار 40 گر آن قوم را خون « 3 » بريزى به خاك * ز ميران شود لشكرم جمله پاك چو اين مهتران نيز كشته شوند * به خاك و به خون درسرشته شوند

--> ( 1 ) قطن بن عبد اللّه ( 2 ) شايد غمر بن العباس الخثعمى باشد . ( 3 ) رسون