حكيم زجاجى
97
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
هر آن كس كه اين قوم را هست خويش * پراكنده گردند از جاى خويش سپه مصعب نامور گرد كرد * نگه كرد در لشكر آن شيرمرد از آن چند مير دلاور نديد * تو گفتى شدند از جهان ناپديد يكى خويشتن كرد بيمار و گفت * كه من گشتم از رنج با خاك جفت 45 دگر گفت من بر پى آيم به راه * چو شد ساخته كارم اين جايگاه گروهى برفتند از بيم جان * بدانست آن سرفراز جهان كه ايشان همه بىوفا بودهاند * سران را « 1 » ازاينروى فرسودهاند سخنهاى احنف همىكرد ياد * به نزد براهيم با دين و داد شكستهدل از كوفه آمد برون * ز غصه درون گشته درياى خون 50 به مصعب چنين گفت از راه پند * براهيم كاين مهتران را ببند « 2 » به زندان موكل بر ايشان گمار * در اين نيز اكنون مبر روزگار چو بر تو هزيمت بود زآن سپاه * برى بسته اين مردمان را تباه نباشند با بدسگال تو يار * وگر نصرتت باشد از كردگار همه كوفه باشند چاكر برت * نگردند يك ذره دور از درت 55 به دو گفت مصعب كه پرواى اين * ندارم ، چه سازم ، چه گويى در اين بگفت اين و آمد برون با سپاه * روان شد به كردار سيل سياه مبارز بد و مهتر و سرفراز * توانا و دانادل و رزمساز يكى دير بد نام او جاثليق * بدانجاى شد نامدار صديق « 3 » ز عبد الملك هفت فرسنگ دور * فرود آمد آن نامدار غيور 60 شد اين حرب را الفت ( ؟ ) دير نام * در اخبارها خوانده باشم تمام چو عبد الملك زآن خبردار شد * بر از گنبد چرخ دوار « 4 » شد سپه تعبيه كرد آن كامياب * جهانگير شد راست چون آفتاب محمد كه مروان بد او را پدر * مقدم ورا كرد از پيش در روان گشت عبد اللّه بن يزيد * سوى ميمنه رايتى بركشيد 65 همان خالد آمد سوى ميسره * نفوذ هنر شد به نامش سره
--> ( 1 ) سرازا ( 2 ) راهبند ( 3 ) نامداران صديق ( 4 ) دوران