حكيم زجاجى
88
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
40 هوا پر ز نم بود و هنگام دى * سپاهى گران با شه نيكپى سوى عين . . . از ره گذار * ز ياران شب و روز بد گيرودار هوا پر ز نم چشمها پر ز نم * جهان سربهسر بود [ پردرد و ] غم زمين گشت مانند درياى نيل * چنان راه از گل ببريد پيل سرافراز عبد الملك چند ماه * در آن « 1 » بوموبر كرد آرامگاه 45 به شهر دمشق اندرون عمر مير * طمع كرد در كارهاى خطير امامت طلب كرد مرد كريم * بر او كرد بيعت سپاه عظيم همه شام شد زير فرمان مرد * سزاوار بود او برآن كاركرد به عبد الملك ز آن خبر شد نهفت * فرو ماند آنجاى و چيزى نگفت نكرد التفاتى بر آن كار هيچ * اگرچند مى بر دلش بود پيچ 50 بكرد اندر آن بوموبر او [ قرار ] « 2 » * زمستان برفت و درآمد بهار روان شد به شهر دمشق از فراز * به گردش سپاهى همه رزمساز گرفت آن بروبوم را در « 3 » حصار * به شهر آمد [ ند ] عمر و چندى سوار يكى روز عمر آن سرافراز مرد * همه خلق را در ميان خطبه كرد چنين گفت كاى بندگان « 4 » خداى * هر آن كاو در اين ملك بگرفت جاى 55 همىگفت اگر نجر ( ؟ ) بر درشت ( ؟ ) * كه دوزخ مرا گشت و دارم فت ( ؟ ) هر آن كس گنه كرد دوزخ وراست * به جنت « 5 » رود بىگنه روى راست من اين خود نگويم به پيش [ مهان ] * بلى گويم از آشكار و نهان خداراست بىشك نعيم سعير * منم بندهء مستمند و حقير به دست من آن است اى اهل دين * كه با كس نباشم به خشم و به كين 60 [ مدارا ] كنم با همه كس به راى * كسى را نجنبانم اينجا ز جاى اگر با شما زندگانى كنم * مبادا كه با كس گرانى كنم كنم از شما دور اندوه و رنج * نباشم حزين در سراى سپنج [ نبندم ] در خويش بر روى كس * نباشد مرا نيز مير جرس خوش آمد سران را سخنهاى مير * به مرد آفرين كرد برنا و پير
--> ( 1 ) روان ( 2 ) بوموز و زاد ( 3 ) رز ( 4 ) بندكار ( 5 ) به دوزخ