حكيم زجاجى

87

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ورا داد مير بنفرين فريب * به نزديك بالا نمودش نشيب 15 كه من در سخن نام خالد برم * و ليكن امامت تو را پرورم تو باشى پس از من به گيتى امام * دم پير خورد آن جوان همام چو مروان خليفه شد اندر جهان * بدانست از آشكارا نهان اميرى لشكر بدين عمر داد * فرستاد او را به هرجا چو باد ورا كرد بر لشكر خويش مير * زد و خورد شامم ( ؟ ) به جز تيغ و تير 20 بشد مصر بستد دلاور به زور * كه يارىدهش بود بهرام و هور وز آن‌جا بشد پيش مصعب به جنگ * زمين كرد بر مور جوينده تنگ به زودى ز شام اندر او را براند * سر نيزهء نامور خون فشاند ملازم به درگاه مروان مدام * بد آن تا شود ازپس‌او امام بدانديش مروان خسته‌روان * نكرد آن سخن را وفا با جوان 25 چو عبد الملك شد وليعهد مرد * وصيت پى مرد زاين‌گونه كرد كه او را تو اى مهربان نيك دار * [ چنان ] كن كه باشد ز تو كامكار همان تا به دو بروزد باد سرد * نشيند بر اين گُرد داننده گرد و ليكن چو آيد برت نيك‌بخت * از او خويشتن را نگه‌دار سخت چو مروان بدان‌سان ز ناگه بمرد * همه ملك عبد الملك را سپرد 30 ورا نامبرده نكو داشتى * زمان تا زمانش برافراشتى به زندان دو تن بود يك‌جا بزرگ * چو ميرى درآمد شد آن ميش ، گرگ « 1 » در آن‌گه كه با قطرى بدگهر * پراكنده بد « 2 » مصعب نامور به اهواز مهلب در آن جنگ بود * جهان بر خوارج از او تنگ بود بماند اندر آن رزم و كين هشت ماه * نيارست كردن به جايى نگاه 35 چو زآن گشت عبد الملك را خبر * بدانست احوال‌ها سربسر طمع كرد در دار ملك عراق * روان گشت با لشكرى بىنفاق بفرمود با عمر دل پر ز عشق * شود نايب او به شهر دمشق چو شصت و نه از سال هجرى بسر * شد ، آمد ز شام آن دلاور بدر

--> ( 1 ) مش كرد ( 2 ) بر